مراتب سلوک؛ قسمت سوم: ملاقات با دشمن
تا زمانی که انسان دشمن را فقط در اتفاقات و آدمهای بیرون از خودش جستوجو میکند، بخش بزرگی از حقیقت وجودش از چشم او پنهان میماند.
گاهی اقتصاد مقصر است. گاهی خانواده، همسر، رئیس، دوست، جامعه یا شرایط زندگی. ذهن تقریباً همیشه میتواند کسی یا چیزی پیدا کند و انگشت اتهام را به سمت آن بگیرد.
در مسیر سلوک لحظهای فرا میرسد که جهت نگاه تغییر میکند. سالک این بار به درون خودش نگاه میکند و با بخشی روبهرو میشود که سالها پشت تصمیمها، خشمها، ترسها، حسادتها، شهوتها، قضاوتها و بسیاری از رنجهای او حضور داشته است.
عرفا این بخش از وجود انسان را «نفس» نامیدهاند.
شناخت نفس یکی از جدیترین مراحل سلوک است، زیرا انسان برای اولین بار با بخشهایی از خودش روبهرو میشود که مدتها از دیدنشان گریخته یا از وجودشان بیخبر بوده است.
فهرست مطالب
- چرا شناخت نفس دشوار است؟
- فرافکنی چیست و چه ارتباطی با نفس دارد؟
- مادر بتها درون ماست
- حکایت اژدهای یخزده مولانا
- خودشناسی از همینجا جدی میشود
- نفس چگونه خودش را بیگناه نشان میدهد؟
- استعفا از نقش قربانی
- دشمن درون را باید دید
- سرکوب نفس، شناخت آن را عقب میاندازد
- پذیرش مسئولیت و خودسرزنشی
- چرا دیگران نقش آینه پیدا میکنند؟
- خطر معنویت بدون شناخت نفس
- نفس چگونه تربیت میشود؟
- اولین نشانه پیروزی بر نفس
- ذکر این مرحله
چرا شناخت نفس دشوار است؟
بیشتر ما در طول زندگی تصویری قابل قبول از خودمان ساختهایم.
خودمان را آدم منصفی میدانیم.
فکر میکنیم اهل ظلم نیستیم.
وقتی عصبانی میشویم، ذهن خیلی زود علت خشم را در رفتار دیگری پیدا میکند. وقتی حسادت شکل میگیرد، برای آن توجیه میسازد. هنگام فریاد زدن، شرایط را عامل رفتارمان معرفی میکند و هنگام تحقیر دیگری، دلایلی پیدا میکند که رفتارمان را موجه جلوه دهد.
نفس از همین مسیر میتواند خودش را پنهان کند.
توجه انسان به اتفاق بیرونی معطوف میشود و ریشه واکنشی که در درون او فعال شده، کمتر دیده میشود. نتیجه این فرایند آن است که انسان خودش را بیتقصیر میبیند و جهان اطرافش پر از مقصر به نظر میرسد.
در همین نقطه یکی از مفاهیم مهم خودشناسی وارد میدان میشود: فرافکنی.
فرافکنی چیست و چه ارتباطی با نفس دارد؟
برای فهم فرافکنی، خانهای را تصور کنید که درون آن کیسهای زباله جمع شده است. صاحب خانه به جای دیدن و پاک کردن آن، کیسه را از پنجره به حیاط همسایه پرتاب میکند.
چند دقیقه بعد از پنجره بیرون را میبیند و با ناراحتی میپرسد:
چرا حیاط شما اینقدر کثیف است؟
در چارچوب این آموزش، فرافکنی را میتوان با چنین تصویری توضیح داد. خشم، ترس، حسادت، کینه، احساس بیارزشی و بعضی سایههای درونی خودمان را روی آدمهای بیرون میاندازیم و سپس همان ویژگیها را در آنها میبینیم.
در چنین حالتی، دیگران به صفحهای برای نمایش بخشی از دنیای درونی ما تبدیل میشوند.
نفس از این راه میتواند محتویات درون را به بیرون نسبت دهد و در همان زمان تصویری پاک و بیتقصیر از خودش بسازد.
به همین دلیل، شناخت فرافکنی یکی از درهای مهم ورود به شناخت نفس است.
هر بار که با اطمینان میگوییم «تقصیر او بود»، میتوانیم چند لحظه مکث کنیم و سؤال دیگری را نیز بررسی کنیم:
این اتفاق چه چیزی را در درون من فعال کرد؟
همین سؤال ساده میتواند جهت نگاه سالک را از بیرون به درون برگرداند.
مادر بتها درون ماست
مولانا در مثنوی درباره نفس هشدار روشنی میدهد:
بتهای بیرونی شکلهای گوناگونی دارند. پول، قدرت، شهرت، مقام، زیبایی، رابطه و تأیید دیگران میتوانند بخش بزرگی از توجه و هویت انسان را به خودشان وابسته کنند.
مولانا نگاه را به ریشهای عمیقتر میبرد؛ نفسی که میخواهد خودش را بزرگتر کند، بیشتر داشته باشد، برتر دیده شود، کنترل کند و لذت ببرد.
همین نفس حتی میتواند از عبادت و معنویت نیز برای بزرگ کردن تصویر خودش استفاده کند.
انسان ممکن است وارد مسیر معنوی شود و کمکم خودش را پاکتر از دیگران بداند. ممکن است تصور کند چون ذکر میگوید و درباره عرفان میداند، خشم، حسادت، شهوت، حرص یا میل به برتری دیگر در او حضور ندارند.
شناخت نفس از یک صداقت مهم آغاز میشود:
این صفات میتوانند در من هم حضور داشته باشند.
حکایت اژدهای یخزده مولانا
مولانا در دفتر سوم مثنوی حکایتی از مارگیری نقل میکند که در سرمای کوهستان با اژدهایی عظیم روبهرو میشود. اژدها بیحرکت افتاده و مارگیر تصور میکند مرده است.
او اژدها را با خود به بغداد میآورد تا مردم را جمع کند و از نمایش شکار عجیبش چیزی به دست آورد.
جمعیت دور اژدها جمع میشوند. آفتاب گرم عراق بر بدن سرد آن میتابد و کمکم آنچه یخ زده بود گرم میشود.
اژدها حرکت میکند.
بندهایش را میشکند و قدرت واقعی خودش را نشان میدهد.
مولانا بعد از روایت این صحنه، معنای تمثیل را آشکار میکند و نفس را به همان اژدها تشبیه میکند؛ موجودی که ممکن است در اثر نداشتن امکانات و شرایط مناسب آرام و خاموش به نظر برسد.
گاهی کسی میگوید من اهل دزدی نیستم، در حالی که هنوز اختیار خزانهای به او داده نشده است.
فرد دیگری خودش را بیمیل به قدرت میداند، اما هنوز قدرت بزرگی در اختیارش قرار نگرفته است.
انسانی خودش را بسیار پاک میبیند، در حالی که هنوز در موقعیتی قرار نگرفته که بعضی میلهای پنهان او فرصت ظهور پیدا کنند.
پول، قدرت، شهرت، موقعیت، رابطه، ترس و بحران میتوانند همان آفتابی باشند که بر اژدهای یخزده میتابد.
آرام بودن نفس همیشه خبر کاملی از وضعیت آن به ما نمیدهد. گاهی بخشی از آن هنوز فرصت آشکار شدن پیدا نکرده است.
خودشناسی از همینجا جدی میشود
یکی از نگاههای عمیقی که سالک میتواند در مسیر خودشناسی بپذیرد این است که ظرفیت رفتارهایی در وجود انسان حضور دارد که شاید در شرایط فعلی هرگز فرصت ظهور پیدا نکرده باشند.
این نگاه میتواند انسان را فروتنتر کند.
وقتی دیگری خطا میکند، سالک سریعتر به یاد ظرفیتهای ناشناخته خودش میافتد. اگر انسانی با پول یا قدرت سقوط کرده باشد، میتواند از خودش بپرسد:
اگر همین قدرت در اختیار من قرار بگیرد، نفس من چگونه واکنش نشان خواهد داد؟
چنین نگاهی ادعای پاکی را کمتر میکند و مراقبت از خویشتن را جدیتر میسازد.
سالک میداند بعضی بخشهای نفس ممکن است در سکوت مانده باشند و همین آگاهی، او را هوشیار نگه میدارد.
نفس چگونه خودش را بیگناه نشان میدهد؟
یکی از ابزارهایی که نفس میتواند از آن استفاده کند، ساختن نقش قربانی مطلق است.
وقتی تمام علت رنج در بیرون تعریف شود، ذهن دیگر دلیلی برای بررسی واکنشهای درونی خودش پیدا نمیکند.
همسرم مرا عصبانی کرد.
رئیسم زندگی مرا خراب کرد.
خانوادهام اجازه ندادند رشد کنم.
شرایط جامعه باعث شد چنین شوم.
در بعضی موقعیتها ممکن است ظلم، بدرفتاری یا شرایط واقعاً دشواری وجود داشته باشد. خودشناسی از ما میخواهد در کنار دیدن واقعیت بیرونی، آنچه در درونمان فعال شده است را نیز ببینیم.
فرض کنید کسی کبریتی روشن کرده است.
اگر درون شما انبار باروت باشد، همان کبریت میتواند انفجار بزرگی ایجاد کند. همین تصویر میتواند ما را به بررسی خشم و واکنشهای خودمان دعوت کند.
وقتی رفتاری در بیرون خشم شدیدی ایجاد میکند، سالک میتواند از خودش بپرسد:
هیزم این آتش در کجای من قرار دارد؟
این سؤال یکی از راههای ورود به درون است.
استعفا از نقش قربانی
در مسیر سلوک، انسان به نقطهای میرسد که مسئولیت دنیای درونی خودش را جدیتر میپذیرد.
این پذیرش همیشه آسان نیست. پیدا کردن علت همه رنجها در بیرون، مسیر سادهتری برای ذهن فراهم میکند.
با پذیرفتن مسئولیت، پرسشهای تازهای شکل میگیرند:
چرا این رفتار تا این اندازه مرا به هم ریخت؟
کدام ترس در من فعال شد؟
چرا تحقیر شدن اینقدر برایم دردناک است؟
چرا رفتار این شخص چنین خشمی در من ایجاد میکند؟
کدام بخش پنهان وجودم با این اتفاق روبهرو شده است؟
از همینجا سالک مسئول پاکسازی دنیای درونی خودش میشود.
آدمهای دیگر همچنان مسئول رفتارهای خودشان هستند، اما واکنشهای ما نیز به سرنخهایی برای خودشناسی تبدیل میشوند.
تا زمانی که حال درونی ما کاملاً به رفتار دیگران وابسته باشد، بخش بزرگی از آرامشمان نیز با رفتار آنها تغییر میکند. پیدا کردن ریشه واکنشها در درون، بخشی از اختیار را به انسان بازمیگرداند.
دشمن درون را باید دید
روبهرو شدن با تاریکیهای درون میتواند برای انسان ترسناک باشد.
کسی سالها خودش را مهربان دانسته و ناگهان حسادتی شدید در خودش میبیند.
فردی خودش را آرام تصور کرده و با خشمی عمیق روبهرو میشود.
انسانی تصور میکرد وابستگی چندانی به دنیا ندارد و ناگهان حرص یا تعلقی بزرگ در خودش کشف میکند.
چنین کشفی گاهی تکاندهنده است، اما همین دیدن میتواند آغاز پاکسازی باشد.
چیزی که وارد آگاهی میشود، امکان شناخته شدن و تغییر پیدا میکند.
سالک با دیدن سایههایش به مشاهده آنها میپردازد.
خشم را میبیند.
حسادت را میبیند.
شهوت را میبیند.
کینه را میبیند.
میل به برتری را میبیند.
ترس را میبیند.
و از خودش میپرسد این انرژی از کجا آمده و در درون من چه میخواهد؟
سرکوب نفس، شناخت آن را عقب میاندازد
گاهی انسان برای ساختن یک تصویر معنوی از خودش، بخشهای ناخوشایند وجودش را پنهان میکند.
عصبانی میشود و خشمش را انکار میکند.
حسادت را احساس میکند و وانمود میکند چنین چیزی در وجودش نیست.
ترس، کینه یا شهوت را به اعماق وجودش میفرستد و در سطح، تصویری پاک از خودش میسازد.
در چارچوب این آموزش، پنهان کردن یک صفت باعث محو شدن آن نمیشود. آن بخش میتواند در تاریکی باقی بماند و همچنان بر رفتار انسان اثر بگذارد.
میتوان آن را به حیوانی تشبیه کرد که مدتها در تاریکی قفس مانده است. شناخت نفس، در قفس را به روی نور آگاهی باز میکند.
وقتی انسان میگوید «حسادت را در خودم میبینم»، فاصله مهمی شکل میگیرد.
حسادت دیگر تمام هویت او را تعریف نمیکند. تبدیل به پدیدهای میشود که در میدان وجودش ظاهر شده و اکنون امکان مشاهده و شناخت آن فراهم است.
همین فرایند درباره خشم، ترس، کینه و سایر سایهها نیز میتواند رخ دهد.
پذیرش مسئولیت و خودسرزنشی
هنگامی که انسان ارتباط بخشی از رنجهایش را با دنیای درونی خودش میبیند، ممکن است به سمت سرزنش شدید خودش برود.
پذیرش مسئولیت معنای دیگری دارد.
یعنی چیزی را در خودم ببینم که نیاز به شناخت و اصلاح دارد.
یعنی بتوانم بگویم این خشم در من حضور دارد و کار کردن روی آن مسئولیت من است.
خودتحقیری میتواند لایه دیگری از رنج را روی مسئله قبلی قرار دهد.
سالک با صداقت نگاه میکند، آنچه را میبیند میپذیرد و مسئولیت کار کردن روی آن را بر عهده میگیرد.
آگاهی شبیه چراغی است که به زیرزمین وجود برده میشود.
با روشن شدن آن زیرزمین، چیزهایی دیده میشوند که پیشتر در تاریکی مانده بودند.
چرا دیگران نقش آینه پیدا میکنند؟
گاهی یک نفر با شما و فرد دیگری رفتار تقریباً یکسانی دارد، اما واکنش شما دو نفر کاملاً متفاوت است.
شما بهشدت عصبانی میشوید و فرد دیگر چند دقیقه بعد مسئله را رها میکند.
همین تفاوت میتواند سرنخ مهمی برای خودشناسی باشد.
اتفاق بیرونی مشابه بوده است، اما چیزی که درون شما فعال شده با تجربه فرد دیگر تفاوت دارد.
اینجا میتوان پرسید:
این رفتار به کدام زخم من برخورد کرد؟
کدام ترس قدیمی را بیدار کرد؟
کدام سایه را به من نشان داد؟
در چنین نگاهی، آدمهای اطراف میتوانند به ابزارهایی برای شناخت بهتر خود تبدیل شوند.
حتی یک رفتار آزاردهنده ممکن است بخشی از درون ما را آشکار کند که سالها از حضورش بیخبر بودهایم.
در این نقطه، سلوک از فضای کلاس و کتاب وارد زندگی روزمره میشود.
رابطه، محل سلوک میشود.
کار، محل سلوک میشود.
خانواده، محل سلوک میشود.
هر اتفاق میتواند بخشی از نفس را برای مشاهده آشکار کند.
خطر معنویت بدون شناخت نفس
انسان میتواند سالها عبادت کند، ذکر بگوید، کتاب بخواند و درباره عرفان صحبت کند و همچنان بخشهای زیادی از نفس خودش را نشناسد.
حتی همین فعالیتهای معنوی میتوانند به مواد تازهای برای بزرگ شدن نفس تبدیل شوند.
نفس میتواند بگوید:
من از بقیه آگاهم.
من معنویترم.
من پاکترم.
من حقیقت را میفهمم و دیگران خواباند.
در چنین وضعیتی، میل قدیمی به برتری با ظاهر معنوی ادامه پیدا کرده است.
به همین دلیل، شناخت نفس باید همراه با رشد معنوی ادامه پیدا کند.
هرچه نور آگاهی گستردهتر میشود، بخشهای پنهان بیشتری نیز امکان دیده شدن پیدا میکنند.
انسانی که خودش را عمیقتر میشناسد، معمولاً در ادعای پاکی و برتری محتاطتر میشود، زیرا عظمت همین دشمن پنهان را در وجود خودش دیده است.
نفس چگونه تربیت میشود؟
در چارچوب این آموزش، نفس بخشی از تجربه انسان در این دنیاست و مسیر سلوک بر شناخت، تربیت و متعادل کردن آن تمرکز دارد.
مولانا میدان این مبارزه را درون انسان میبیند:
میدان این مبارزه در توان دیدن میلهایی قرار دارد که پذیرفتنشان درباره خودمان دشوار است.
در دیدن خشم پیش از تخلیه آن روی دیگری.
در شناخت حسادت پیش از تبدیل شدن آن به تخریب.
در مشاهده حرص پیش از آنکه همه زندگی حول انباشت شکل بگیرد.
و در شناخت اژدهای نفس پیش از آنکه شرایط مناسب برای بیدار شدن بخشهای پنهانش فراهم شود.
اولین نشانه پیروزی بر نفس
اولین نشانه پیشرفت در این مرحله، توان دیدن است.
وقتی عصبانی میشوید و پیش از متهم کردن دیگری، خشم خودتان را مشاهده میکنید، یک قدم برداشتهاید.
وقتی حسادت ظاهر میشود و آن را پشت مجموعهای از توجیهها پنهان نمیکنید، بخشی از تاریکی وارد آگاهی شده است.
وقتی میل به تأیید، کنترل، قدرت یا توجه را در خودتان میبینید و توان مشاهده آن را پیدا میکنید، شناخت نفس آغاز شده است.
شروع این مسیر میتواند بسیار ساده باشد:
دیدن آنچه در درون اتفاق میافتد، بدون فرار از دیدنش.
اما عمق همین مشاهده میتواند تمام زندگی انسان را تغییر دهد.
سالک کمکم متوجه میشود بزرگترین میدان مبارزه او در درون خودش قرار دارد.
از همین نقطه، مبارزه واقعی آغاز میشود.
ذکر این مرحله
ذکر این مرحله در متن آموزشی چنین معرفی شده است:
اعوذ بالله من النفس
معنای آن در متن چنین بیان شده است:
«پناه میبرم به خدا از شر نفس خودم.»
این ذکر در این مرحله یادآور هوشیاری سالک در برابر نفس و پناه بردن به خدا در مسیر شناخت و تربیت آن است.

دیدگاهها و نظرات
نظرات و تجربیات خود را با دیگران به اشتراک بگذارید
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که دیدگاه خود را به اشتراک میگذارد!