مراتب سلوک؛ قسمت سیوهفتم: آغازی بر پایان
گاهی پایان، واقعاً پایان نیست.
گاهی چیزی تمام میشود چون دیگر ظرف ادامه مسیر نیست.
پوستهای که زمانی از ما محافظت میکرد، ممکن است روزی آنقدر تنگ شود که ماندن در آن به زندان تبدیل شود.
عادتی که زمانی برای بقا ساخته بودیم، ممکن است بعدها مانع رشد شود.
هویتی که سالها با آن زندگی کردهایم، ممکن است دیگر نتواند تمام چیزی باشد که امروز هستیم.
این مرحله، شب همین عبور است.
نه برای اینکه بگوییم «همهچیز تمام شد»، بلکه برای اینکه آخرین بار به انسانی که بودهایم نگاه کنیم و از خودمان بپرسیم:
آیا واقعاً حاضرم بعضی از چیزهایی را که سالها «خودم» میدانستم، پشت سر بگذارم؟
چله زمانی معنا پیدا میکند که پایان تمرین، پایان سلوک نباشد؛ آغاز شکل دیگری از زیستن باشد.
فهرست مطالب
- وداع با پوسته قدیمی یعنی چه؟
- پیلهای که زمانی لازم بود
- گذشته را دشمن خودت نکن
- چه چیزی زمانی مفید بود اما حالا مانع شده است؟
- سختترین کار، جدا شدن از «من»های قدیمی است
- اگر این نباشم، پس چه کسی هستم؟
- مولانا؛ جهان چه زمانی به زندان تبدیل میشود؟
- دنیا دشمن نیست، توقف در صورت مسئله است
- یک نور و سایههای کنگره
- کنگرهها در خوانش این جلسه چه هستند؟
- نقش داشته باش، اما نقش تمام تو نباشد
- فقر؛ نداشتن نیست، نچسبیدن است
- مشت بسته چیزی تازه دریافت نمیکند
- اگر دوباره به آدم قبلی برگشتم چه؟
- چیزی را که دیدهای، سختتر میتوانی ندیده بگیری
- بیداری به معنای بیخطا شدن نیست
- بعد از چله، امتحان اصلی آغاز میشود
- وقتی زندگی خودش کلاس میشود
- وداع بدون نفرت از گذشته
- صدای من قدیمی ممکن است هنوز برگردد
- انتخاب دوباره آسمان به جای پیله
- ذکر این مرحله
- منابع
وداع با پوسته قدیمی یعنی چه؟
رهایی همیشه به معنای دور انداختن چیزی بد نیست.
گاهی باید از چیزی عبور کنیم که در گذشته برای ما مفید بوده است.
یک روش دفاعی شاید زمانی کمک کرده باشد آسیب کمتری ببینیم.
یک نقش شاید به زندگی ما ساختار داده باشد.
یک وابستگی شاید در دورهای احساس امنیت ایجاد کرده باشد.
اما مفید بودن یک الگو در گذشته به معنای مناسب بودن همیشگی آن نیست.
وداع با پوسته قدیمی یعنی بتوانی قدردان بخشی از گذشته باشی و در همان حال بفهمی زمان ماندن در آن تمام شده است.
پیلهای که زمانی لازم بود
تصویر اصلی این جلسه، پیله است.
کرم ابریشم خودش پیله را میسازد.
برای ساختن آن انرژی صرف میکند.
پیله بخشی از فرایند دگرگونی است.
اما در زبان نمادین این جلسه، چیزی که زمانی محل رشد بوده نباید برای همیشه محل اقامت بماند.
انسان هم برای خودش پیلههایی میسازد:
- باورها
- ترسها
- عادتها
- نقشها
- وابستگیها
- تعریفهایی که از خودش ساخته است
بلوغ یعنی بتوانی از خودت بپرسی:
کدامیک از این چیزها زمانی به من کمک میکرد، اما امروز بیش از آنکه محافظ باشد، محدودکننده شده است؟
گذشته را دشمن خودت نکن
برای عبور از گذشته لازم نیست آن را تحقیر کنیم.
ممکن است ترسی زمانی واقعاً نقش حفاظتی داشته باشد.
ممکن است یک هویت در دورهای کمک کرده باشد فرو نریزیم.
ممکن است رفتاری که امروز آن را ناسالم میبینیم، روزی تنها راهی بوده باشد که بلد بودیم.
پس میتوان به گذشته گفت:
میفهمم چرا ساخته شدی.
میفهمم چه کاری برای من انجام دادی.
اما امروز میخواهم ببینم هنوز به تو احتیاج دارم یا نه.
پیله دشمن پروانه نیست.
اما در تمثیل این جلسه، ماندن همیشگی در پیله با پرواز سازگار نیست.
چه چیزی زمانی مفید بود اما حالا مانع شده است؟
این سؤال را میتوان درباره بخشهای مختلف زندگی پرسید:
آیا هنوز برای محافظت از خودم همه را از خودم دور میکنم؟
آیا هنوز برای محبوب ماندن نمیتوانم «نه» بگویم؟
آیا هویت «من همیشه قوی هستم» اجازه کمک خواستن نمیدهد؟
آیا تجربهای قدیمی باعث شده خودم را برای همیشه قربانی تعریف کنم؟
آیا ترس از شکست اجازه تجربه تازه را نمیدهد؟
آیا شغلی، رابطهای یا عنوانی آنقدر با هویت من یکی شده که بدون آن احساس میکنم هیچ نیستم؟
رها کردن از همین دیدن آغاز میشود.
سختترین کار، جدا شدن از «من»های قدیمی است
گاهی ساختن یک هویت از کنار گذاشتن آن آسانتر است.
سالها تکرار کردهایم:
من همین آدمم.
من همیشه اینطور بودهام.
من بدون فلانی نمیتوانم.
من آدم ترسویی هستم.
من باید همه را راضی نگه دارم.
من اگر این موقعیت را از دست بدهم، دیگر کسی نیستم.
من همیشه قربانی بودهام.
وقتی این تصویرها شل میشوند، فقط یک عادت تغییر نمیکند.
تعریفی که سالها آن را «من» نامیدهایم زیر سؤال میرود.
اگر این نباشم، پس چه کسی هستم؟
همینجا ترس نفس خودش را نشان میدهد.
اگر دیگر این آدم نباشم، چه کسی هستم؟
اگر دیگر نقش قربانی نداشته باشم، داستانم چیست؟
اگر دیگر لازم نباشد همه مرا تأیید کنند، چه چیزی ارزشم را تعیین میکند؟
اگر شغلم تمام شود، چه چیزی از من باقی میماند؟
این همان نقطهای است که مسیر فنا و بقا دوباره به این جلسه وصل میشود.
قرار نیست خود انسان از بین برود.
قرار است آن چیزی که تمام انسان نیست، دیگر بهتنهایی صاحب تمام هویت او نباشد.
مولانا؛ جهان چه زمانی به زندان تبدیل میشود؟
مولانا در دفتر اول مثنوی میگوید:
در خود این ابیات، «نقش و صورت» در برابر «معنی» قرار میگیرند.
در خوانش این جلسه، جهان زمانی به پیله و زندان تبدیل میشود که انسان تمام حقیقت را به صورتهای بیرونی محدود کند.
من همان چیزی هستم که دارم.
من همان عنوانم.
من همان تصویری هستم که مردم میبینند.
من فقط به اندازه لذتها و موفقیتهایم زندهام.
دنیا دشمن نیست، توقف در صورت مسئله است
این ابیات نباید به نفرت از دنیا یا ترک مسئولیتهای زندگی تبدیل شوند.
همین مجموعه در قسمت «بقای بعد از فنا» بر بازگشت به کار، رابطه، خانواده، لذت و اجتماع تأکید کرده است.
در این چارچوب، مسئله دنیا نیست؛ اسارت در تعریف محدود دنیا از انسان است.
کار کن.
عاشق شو.
پول به دست بیاور.
رابطه بساز.
از زیبایی لذت ببر.
اما هیچکدام را تمام حقیقت خودت نکن.
قرار نیست دنیا را ترک کنیم؛ قرار است از زندانی شدن در صورتهای آن فاصله بگیریم.
یک نور و سایههای کنگره
مولانا در بخش دیگری از دفتر اول، تصویری ظریفتر از نسبت وحدت و کثرت ارائه میکند:
این ابیات وارد یکی از ظریفترین حوزههای عرفان مولانا میشوند و خود مولانا نیز بلافاصله درباره امکان کژفهمی چنین سخنانی هشدار میدهد.
بنابراین در این مقاله از آنها فقط در محدوده موضوع جلسه استفاده میکنیم:
صورتهای متفاوت میتوانند حس جدایی بسازند و انسان ممکن است نقش و صورت را با تمام حقیقت یکی بگیرد.
کنگرهها در خوانش این جلسه چه هستند؟
در متن جلسه، کنگرهها به هویتهایی تشبیه میشوند که انسانها را به «منهای» جدا و سخت تبدیل میکنند:
منِ موفق.
منِ شکستخورده.
منِ ثروتمند.
منِ مظلوم.
منِ معنوی.
منِ مهم.
منِ برتر.
این مصادیق، تفسیر تربیتی جلسهاند و عین فهرست مولانا نیستند.
ویران کردن کنگره نیز در این مقاله به معنای حذف تفاوتهای انسانی یا شخصیت فردی نیست.
موضوع، شکستن چسبندگیای است که از یک نقش، دیواری قطعی میان خود و دیگران میسازد.
نقش داشته باش، اما نقش تمام تو نباشد
برای زندگی اجتماعی به نقش نیاز داریم.
مادر بودن واقعی است.
پدر بودن واقعی است.
شغل مسئولیت دارد.
دارایی پیامد دارد.
جایگاه اجتماعی وظیفه ایجاد میکند.
رهایی قرار نیست اینها را پاک کند.
تفاوت میان این دو جمله است:
«من مادر هستم.»
و:
«تمام حقیقت من فقط همین نقش است.»
یا میان:
«من این شغل را دارم.»
و:
«اگر این شغل نباشد، من هیچم.»
پوسته قدیمی زمانی تنگ میشود که یک نقش، تمام فضای هویت را اشغال کند.
فقر؛ نداشتن نیست، نچسبیدن است
در این جلسه مفهوم «فقر» دوباره بازمیگردد.
فقر عرفانی در این مقاله دعوت به بیپولی، محرومیت یا ترک مسئولیت اقتصادی نیست.
معنای مورد نظر این است:
چیزی داشته باشم، اما تمام وجودم به آن آویزان نباشد.
خانه داشته باش، اما خانه تمام هویتت نباشد.
پول داشته باش، اما پول صاحب ارزش وجودی تو نشود.
انسانها را دوست داشته باش، اما محبت را با مالکیت یکی نکن.
از بدن مراقبت کن، اما تمام حقیقت خودت را به شکل فعلی بدن محدود نکن.
این همان مسیری است که پیشتر در «فقر مقدس» درباره آن صحبت شد.
مشت بسته چیزی تازه دریافت نمیکند
ترس نفس میگوید:
اگر رها کنی، دیگر چیزی برایت نمیماند.
برای همین به آدمها، عنوانها، باورها و حتی دردهای قدیمی میچسبیم.
اما تمثیل این جلسه جهت دیگری نشان میدهد:
مشت بستهای که تمام توانش را صرف نگه داشتن چیزی کرده است، امکان گرفتن چیز تازه را کمتر میکند.
رها کردن تضمین نمیکند فوراً اتفاق بهتری جای آن را بگیرد.
اما بدون باز شدن دست، امکان حرکت تازه هم محدود میماند.
اگر دوباره به آدم قبلی برگشتم چه؟
پس از یک دوره فشرده خودشناسی، ترس طبیعیای ممکن است ظاهر شود:
اگر دوباره عصبانی شدم چه؟
اگر دوباره وابسته شدم؟
اگر دوباره همان اشتباه را کردم؟
اگر تمام این روزها فقط یک حال موقت بود؟
این جلسه برای توضیح موضوع از تصویر شکستن پوسته تخم استفاده میکند.
اما معنای آن این نیست که پس از یک تجربه بیداری، انسان دیگر هرگز به الگوی قدیمی نزدیک نمیشود.
الگو ممکن است برگردد.
ترس ممکن است دوباره فعال شود.
خشم ممکن است بالا بیاید.
حضور ممکن است کم شود.
چیزی را که دیدهای، سختتر میتوانی ندیده بگیری
تفاوت مهم در «دیدن» است.
پیش از آگاهی ممکن بود ماهها در یک الگو زندگی کنیم و حتی متوجه حضور آن نشویم.
حالا همان الگو فعال میشود و چیزی در درون میگوید:
این همان است.
این همان ترس قدیمی است.
این همان نیاز به تأیید است.
این همان منِ کنترلگر است.
دیدن بهتنهایی همیشه برای تغییر فوری کافی نیست، اما یک تفاوت اساسی ایجاد کرده است:
چیزی که قبلاً نامرئی بود، حالا وارد میدان انتخاب شده است.
بیداری به معنای بیخطا شدن نیست
یکی از آسیبهای مسیر معنوی این است که انسان از خودش انتظار بیخطا شدن پیدا کند.
اگر دوباره خشمگین شدم، پس هیچ چیز یاد نگرفتهام.
اگر دوباره ترسیدم، پس تمام مسیر بیفایده بوده است.
اگر وابستگی قدیمی برگشت، پس من شکست خوردهام.
این نگاه خودش میتواند یک منِ تازه بسازد که باید همیشه «آدم بیدار» به نظر برسد.
در این جلسه، معیار واقعبینانهتر است:
وقتی خواب میروی، زودتر میفهمی.
وقتی میافتی، راه بازگشت را بهتر میشناسی.
وقتی الگو فعال میشود، احتمال بیشتری دارد پیش از اینکه تمام زندگی را بگیرد آن را ببینی.
بعد از چله، امتحان اصلی آغاز میشود
یک دوره فشرده شرایط متفاوتی دارد.
توجه بیشتر است.
یادآوریها مداوماند.
ممکن است محرکها کمتر باشند.
اما بعد زندگی عادی دوباره وارد صحنه میشود.
تلفن.
کار.
پول.
رابطه.
خستگی.
ترافیک.
اختلاف.
مهمانی.
تصمیمهای واقعی.
اینجاست که آموزش از مفهوم به زندگی منتقل میشود.
وقتی زندگی خودش کلاس میشود
صبر را در تعارض باید دید.
بخشش را وقتی همان نام قدیمی دوباره شنیده میشود.
حضور را وسط روز شلوغ.
بیخواستگی را زمانی که چیزی را شدیداً میخواهیم.
عشق بیدلیل را کنار انسانی که مطابق میل ما رفتار نمیکند.
خدمت بینام را وقتی کسی تشکر نمیکند.
فنا را وقتی نقش و اعتبارمان تهدید میشود.
پس پایان جلسات پایان تمرین نیست.
از اینجا زندگی خودش به کلاس تبدیل میشود.
وداع بدون نفرت از گذشته
برای آغاز مرحله تازه لازم نیست انسانی را که قبلاً بودهایم دشمن خودمان کنیم.
آن انسان ترسیده نیز بخشی از مسیر بوده است.
اشتباهها چیزهایی را آشکار کردهاند.
وابستگیها نقاط پنهانی را نشان دادهاند.
حتی همان پیله، مدتی محل رشد بوده است.
وداع سالم میتواند چنین باشد:
از چیزی که به من نشان دادی ممنونم.
اما دیگر نمیخواهم به همان شکل ادامه بدهم.
نه گذشته را پاک میکنم و نه دوباره در آن ساکن میشوم.
صدای من قدیمی ممکن است هنوز برگردد
آن منِ قدیمی ممکن است هنوز گاهی حرف بزند:
بترس.
برگرد.
مبادا تنها شوی.
مبادا شکست بخوری.
مبادا چیزی را از دست بدهی.
هدف این نیست که دیگر هرگز این صدا را نشنوی.
تفاوت این است که حالا صدای دیگری را هم میشناسی.
صدای حضور.
صدای مشاهده.
صدای بخشی از وجودت که امنیت پیله را دیده، اما امکان آسمان را هم فراموش نکرده است.
انتخاب دوباره آسمان به جای پیله
رهایی معمولاً با یک تصمیم برای همیشه تمام نمیشود.
ممکن است لازم باشد بارها همان انتخاب را تکرار کنیم.
بارها به جای تأییدطلبی، صداقت را انتخاب کنیم.
بارها به جای چسبیدن، اجازه بدهیم.
بارها بعد از افتادن بلند شویم.
بارها از گذشته به اکنون برگردیم.
بارها بفهمیم یک پوسته دوباره در حال ساخته شدن است.
در این معنا، پرواز یک اتفاق یکباره نیست.
با هزاران بار انتخاب کردن آسمان به جای امنیت پیله ادامه پیدا میکند.
ذکر این مرحله
ذکر این مرحله در متن آموزشی چنین معرفی شده است:
يَا أَوَّلُ، يَا آخِرُ
یعنی:
«ای آغاز، ای پایان.»
هر دو وصف بهصراحت در قرآن آمدهاند:
هُوَ الْأَوَّلُ وَالْآخِرُ وَالظَّاهِرُ وَالْبَاطِنُ وَهُوَ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمٌ
قرآن کریم، سوره حدید، آیه ۳
در دعاهای اسلامی نیز صورتهایی مانند «یا اوّل الأوّلین» و «یا آخر الآخرین» سابقه دارند.
صورت کوتاه «یا اول، یا آخر» در این مقاله همان ذکر معرفیشده برای این مرحله است.
معنای همراه آن چنین است:
از چیزی که زمانش تمام شده نترسم.
به گذشته احترام بگذارم، اما دوباره در آن زندگی نکنم.
اگر لغزیدم، لغزش را به حکم شکست تمام مسیر تبدیل نکنم.
هر پایان را نیز خودکار «خوب» ندانم، اما ببینم آیا در دل آن امکان آغاز دیگری وجود دارد.
پایان یک عادت میتواند آغاز آزادی باشد.
پایان یک وابستگی میتواند امکان رابطه سالمتری ایجاد کند.
پایان یک تعریف محدود از خود میتواند راه شناخت عمیقتری را باز کند.
این پایان، پایان راه نیست؛ آغاز زیستن چیزی است که تا امروز بیشتر تمرینش کردهایم.
منابع
- مولانا جلالالدین محمد بلخی، مثنوی معنوی، دفتر اول، بخش ۲۴؛ «این جهان خود حبس جانهای شماست».
- مولانا جلالالدین محمد بلخی، مثنوی معنوی، دفتر اول، بخش ۳۳؛ ابیات «منبسط بودیم یک جوهر همه» و تصویر کنگرهها.
- قرآن کریم، سوره حدید، آیه ۳؛ «هُوَ الْأَوَّلُ وَالْآخِرُ».
- دعای کمیل؛ «یا اوّل الأوّلین و یا آخر الآخرین».

دیدگاهها و نظرات
نظرات و تجربیات خود را با دیگران به اشتراک بگذارید
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که دیدگاه خود را به اشتراک میگذارد!