مراتب سلوک؛ قسمت بیستوششم: رهایی از بند
بعضی بندها دیده نمیشوند، اما میتوانند از زنجیرهای آهنی هم محکمتر باشند.
من این را میخواهم.
من باید به این آدم برسم.
این پول باید به دستم برسد.
این خانه باید مال من شود.
این اتفاق باید دقیقاً همانطور که من میخواهم پیش برود.
در ظاهر، فقط با یک خواسته روبهرو هستیم. اما گاهی پشت همان خواسته طنابی نامرئی شکل گرفته است؛ یک سر آن به قلب ما وصل شده و سر دیگرش به چیزی در بیرون.
تا وقتی آن چیز هست، آرامیم.
وقتی دور میشود، اضطراب بالا میآید.
وقتی نمیرسد، خشمگین میشویم.
وقتی دیگری به آن میرسد، ممکن است حسادت فعال شود.
و وقتی احتمال از دست دادنش به وجود میآید، ذهن تمام توان خودش را برای نگه داشتن آن بسیج میکند.
در این مرحله قرار نیست زندگی، هدف، پول، رابطه یا آرزو کنار گذاشته شوند.
بیخواستگی یعنی بند را ببریم، نه زندگی را.
فهرست مطالب
- خواستن چه زمانی تبدیل به بند میشود؟
- مولانا؛ کوزه چشم حریصان پر نمیشود
- بند بگسل، باش آزاد
- اگر رها کنی، واقعاً چه چیزی را از دست میدهی؟
- دنبال سایه ندو
- بیخواستگی با بیهدفی فرق دارد
- پول در جیب، نه در قلب
- وقتی دارایی بخشی از «من» میشود
- گاو جزیره؛ نگرانی برای فردایی که هنوز نیامده
- آیندهنگری با حرص یکی نیست
- خواستن را نابود نکن؛ جهتش را عوض کن
- مولانا؛ حرص در عشق و حرص در غیر
- «حریص علیکم»؛ اشتیاق همیشه مذموم نیست
- پشت بعضی خواستهها، ترس از نداشتن است
- بیشتر داشتن همیشه ترس را کمتر نمیکند
- مالکیت بیرونی بماند، مالکیت درونی کمتر شود
- آزادی از جایی شروع میشود که بتوانی بگویی «لازم نیست»
- آیا میشود بدون چسبیدن، عمیقاً دوست داشت؟
- بیخواستگی، توکل و نقطه صفر
- رها کردن با فرار از مسئولیت فرق دارد
- بندهای خودت را چگونه پیدا کنی؟
- ذکر این مرحله
- منابع
خواستن چه زمانی تبدیل به بند میشود؟
در این جلسه، «من میخواهم» یکی از جملههایی است که برای شناخت حرکت نفس زیر ذرهبین میرود.
خودِ خواستن لزوماً مسئله نیست.
انسان نیاز دارد.
انتخاب میکند.
برای آینده برنامه دارد.
خانه میخواهد.
رابطه میخواهد.
برای درآمد بهتر تلاش میکند.
مسئله از جایی آغاز میشود که خواسته از یک انتخاب به شرط خوشبختی و ارزشمندی تبدیل شود:
تا این خانه را نداشته باشم آرام نمیشوم.
تا این آدم کنارم نباشد کامل نیستم.
تا این مقدار پول نرسد، زندگی واقعی من شروع نشده است.
تا به این جایگاه نرسم، خودم را موفق نمیدانم.
در این نقطه، چیزی که قرار بود بخشی از زندگی باشد، آرامآرام به تعیینکننده حال و هویت تبدیل شده است.
بیخواستگی تلاش میکند خواسته را نگه دارد و بند را از آن جدا کند.
مولانا؛ کوزه چشم حریصان پر نمیشود
مولانا در همان آغاز مثنوی، حرص و آزادی را کنار یکدیگر قرار میدهد:
حرص با رسیدن یک خواسته پایان پیدا نمیکند.
چیزی را مدتها میخواستیم.
به آن میرسیم.
چند روز یا چند ماه خوشحالیم.
بعد ذهن به وضعیت تازه عادت میکند و هدف بعدی پیدا میشود.
این به معنای بد بودن پیشرفت یا آرزو نیست.
مسئله آن عطشی است که دائماً وعده میدهد:
فقط این یکی را هم به دست بیاور، بعد آرام میشوی.
اما آرامش هر بار به ایستگاه بعدی منتقل میشود.
بند بگسل، باش آزاد
مولانا درست پیش از ابیات کوزه میگوید:
در کاربرد این جلسه، «بند سیم و زر» با نداشتن مال یکی نیست.
موضوع بسته شدن دل به چیزی است که قرار بود ابزار زندگی باشد.
ممکن است پول در اختیار انسان باشد و او آزادتر زندگی کند.
ممکن است پول چندانی نداشته باشد و تمام ذهنش شب و روز در بند پول باشد.
آزادی در اینجا بیشتر از مقدار دارایی، به نوع رابطه انسان با دارایی مربوط میشود.
اگر رها کنی، واقعاً چه چیزی را از دست میدهی؟
ذهن ممکن است از شنیدن «بیخواستگی» بترسد.
اگر نخواهم، دیگر چیزی به دست نمیآورم.
اگر به پول نچسبم، فقیر میشوم.
اگر به رابطه نچسبم، طرف مقابلم میرود.
اگر آرزو نداشته باشم، زندگی بیمعنا میشود.
اما موضوع این مرحله حذف خواسته نیست.
میتوانی خانهای را دوست داشته باشی و برای خریدنش تلاش کنی.
میتوانی رابطهای عمیق بخواهی.
میتوانی ثروت بسازی.
میتوانی موفقیت حرفهای داشته باشی.
رهایی از جایی روشن میشود که بتوانی بگویی:
اگر باشی، از حضورت استفاده میکنم و قدردانم. اگر نباشی، تمام هویت من همراه تو از بین نمیرود.
دنبال سایه ندو
یکی از تصاویر اصلی این جلسه، سایه و خورشید است.
وقتی پشت به خورشید حرکت میکنی، سایه پیش روی تو میافتد.
هرچه به سمت سایه بروی، آن نیز جلوتر حرکت میکند.
اما اگر جهت را عوض کنی و رو به خورشید بروی، سایه پشت سرت قرار میگیرد.
در این آموزش، بخشی از خواستههای دنیوی به سایه تشبیه میشوند.
این تمثیل به معنای آن نیست که اگر انسان معنوی شود، ثروت، رابطه یا موفقیت حتماً خودکار به دنبال او خواهند آمد.
پیام محدودتر است:
اگر تمام زندگی فقط به تعقیب نتیجههای بیرونی تبدیل شود، ممکن است حتی هنگام رسیدن به آنها چیزی که انتظار داشتیم درونمان اتفاق نیفتد.
سالک میپرسد:
اصل من چیست؟
مقصد کجاست؟
و این خواسته در نسبت با آن مقصد چه جایگاهی دارد؟
بیخواستگی با بیهدفی فرق دارد
اگر قرار باشد از چسبندگی فاصله بگیریم، آیا هدف داشتن هم اشتباه است؟
خیر.
در این جلسه، هدف و هوسِ چسبنده از یکدیگر جدا میشوند.
انسان میتواند هدفهای جدی داشته باشد:
- شناخت بیشتر خودش
- ساختن زندگی سالمتر
- یادگیری
- خدمت
- خلق کردن
- کار و کسب درآمد
- ساختن ثروت
- رابطهای سالم
- پرورش یک مهارت
تفاوت در این است که نتیجه به بت تبدیل نشود.
من برای هدفم کار میکنم.
اگر لازم باشد روش را عوض میکنم.
اگر مسیر بسته شد، واقعیت تازه را بررسی میکنم.
و تمام ارزش خودم را در یک نتیجه مشخص خلاصه نمیکنم.
کار هست، حرکت هست، اما بند کمتر میشود.
پول در جیب، نه در قلب
یکی از مثالهای روشن این جلسه پول است.
انسان میتواند ثروتمند باشد.
خانه و زمین داشته باشد.
سرمایهگذاری کند.
برای رفاه خودش و خانوادهاش تلاش کند.
از امکانات زندگی لذت ببرد.
مسئله «داشتن» نیست.
مشکل از جایی آغاز میشود که مقدار پول به مقدار ارزش وجودی ما تبدیل شود.
پول بیشتر میشود و احساس برتری بیشتر میشود.
پول کمتر میشود و احساس میکنیم خودمان کوچک شدهایم.
در این حالت پول فقط یک دارایی نیست؛ وارد تعریف «من» شده است.
عبارت «پول در جیب، نه در قلب» در این جلسه یادآور همین مرز است.
وقتی دارایی بخشی از «من» میشود
این مسئله فقط درباره پول نیست.
خانه من.
عنوان شغلی من.
زیبایی من.
دانش من.
اعتبار من.
همسر من.
تصویری که مردم از من دارند.
همه اینها میتوانند بخشی از زندگی باشند و در عین حال، بیش از اندازه به هویت نزدیک شوند.
آزمون معمولاً هنگام تغییر اتفاق میافتد.
اگر شغل از دست برود، فقط شغلم را از دست دادهام یا دیگر نمیدانم چه کسی هستم؟
اگر یک رابطه پایان پیدا کند، در کنار درد طبیعی جدایی آیا احساس میکنم خودِ وجودم هم تمام شده است؟
اگر تحسین کمتر شود، آیا ارزشمندیام هم ناپدید میشود؟
هرجا چیزی بیش از اندازه به «من» جوش خورده باشد، یک بند برای مشاهده وجود دارد.
گاو جزیره؛ نگرانی برای فردایی که هنوز نیامده
مولانا در دفتر پنجم مثنوی حکایت گاوی را نقل میکند که در جزیرهای سرسبز زندگی میکند.
تمام روز علف فراوان میخورد و فربه میشود.
شب که میرسد، به جای آرامش گرفتار یک فکر میشود:
فردا چه خواهم خورد؟
آنقدر با ترس فردا زندگی میکند که دوباره لاغر میشود.
صبح، دشت دوباره سبز و پرعلف است.
این چرخه سالها تکرار میشود و با وجود تمام تجربههای گذشته، اعتماد در او شکل نمیگیرد.
مولانا در پایان، گاو را به نفس و دشت را به جهان تشبیه میکند.
در کاربرد این جلسه، داستان تصویری از ذهنی است که آینده را پیش از رسیدنش مصرف میکند.
همین امروز چیزی وجود دارد، اما ذهن تماماً در «اگر فردا نباشد چه؟» زندگی میکند.
آیندهنگری با حرص یکی نیست
داستان گاو به معنای کنار گذاشتن برنامهریزی برای فردا نیست.
پسانداز میتواند عاقلانه باشد.
بیمه، برنامه مالی، ذخیره اضطراری و آیندهنگری میتوانند بخش طبیعی مسئولیت باشند.
حرص و اضطراب مزمن چیز دیگری هستند.
آینده آنقدر در ذهن بزرگ میشود که توان زندگی کردن امروز کاهش پیدا میکند.
انسان هر اندازه جمع میکند باز احساس «کافی بودن» شکل نمیگیرد.
یکی از تمرینهای این مرحله نگاه کردن به گذشته است:
چند بار روزهایی آمدهاند که تصور میکردی نمیتوانی از آنها عبور کنی و در نهایت عبور کردهای؟
این یادآوری تضمین نمیکند فردا هیچ مشکلی رخ نمیدهد.
فقط نسبت ما با ترس آینده را کمی واقعیتر میکند.
خواستن را نابود نکن؛ جهتش را عوض کن
یکی از ظریفترین بخشهای این جلسه این است که حتی انرژی حرص و اشتیاق نیز لزوماً قرار نیست نابود شود.
انرژی خواستن میتواند جهت عوض کند.
کسی که شب و روز برای اعتبار، مال یا تأیید میدوید، میتواند همان جدیت را وارد شناخت خودش کند.
برای بیداری مشتاق باشد.
برای شناخت سایهها.
برای خدمت.
برای فهمیدن.
برای ساختن چیزی که از مرز منافع کوتاهمدت خودش عبور میکند.
در این معنا، کیمیاگری خواستن اتفاق میافتد.
انرژی حذف نمیشود.
جهت آن تغییر میکند.
مولانا؛ حرص در عشق و حرص در غیر
مولانا در بازگشت به قصه دقوقی در دفتر سوم مثنوی میگوید:
در بافت شعر، مولانا میان اشتیاق به سوی حق و حرص معطوف به غیر تفاوت میگذارد.
در این جلسه نیز همین تفاوت برای جهت دادن به نیروی خواستن استفاده میشود.
سؤال دیگر فقط این نیست که «چقدر میخواهم؟»
سؤال مهمتر این است:
چه چیزی را اینقدر میخواهم و این خواستن مرا به چه انسانی تبدیل میکند؟
«حریص علیکم»؛ اشتیاق همیشه مذموم نیست
خود واژه «حریص» در قرآن همیشه در معنای یکسانی به کار نمیرود.
درباره پیامبر آمده است:
لَقَدْ جَاءَكُمْ رَسُولٌ مِنْ أَنْفُسِكُمْ عَزِيزٌ عَلَيْهِ مَا عَنِتُّمْ حَرِيصٌ عَلَيْكُمْ بِالْمُؤْمِنِينَ رَءُوفٌ رَحِيمٌ
قرآن کریم، سوره توبه، آیه ۱۲۸
در تفاسیر، «حریص علیکم» به اهتمام و اشتیاق شدید پیامبر نسبت به هدایت و خیر مردم توضیح داده شده است.
پس شدت خواستن بهخودیخود تمام مسئله نیست.
جهت، موضوع و اثری که این اشتیاق بر انسان میگذارد اهمیت دارد.
ممکن است نیرویی که دیروز فقط صرف جمع کردن شده بود، امروز به خدمت یا رشد جهت داده شود.
پشت بعضی خواستهها، ترس از نداشتن است
در عمق بعضی خواستهها یک سؤال پنهان وجود دارد:
اگر نداشته باشم چه؟
اگر به این آدم نرسم چه؟
اگر پول کم شود چه؟
اگر این فرصت دوباره تکرار نشود چه؟
اگر دیگر کسی مرا تأیید نکند چه؟
گاهی مسئله اصلی خود خواسته نیست؛ ترسی است که نبودن آن را غیرقابل تحمل تصویر میکند.
بیخواستگی از انسان میخواهد با جسارت سؤال کند:
اگر این را نداشته باشم، آیا هنوز من هستم؟
اگر پاسخ درونی این باشد که «نه»، احتمالاً چیزی بیش از یک خواسته معمولی شکل گرفته است.
بیشتر داشتن همیشه ترس را کمتر نمیکند
ذهن ممکن است تصور کند راه پایان دادن به ترس، جمع کردن بیشتر است.
پول بیشتری داشته باشم، دیگر نمیترسم.
رابطه را محکمتر کنترل کنم، دیگر از رفتن نمیترسم.
اعتبار بیشتری بسازم، دیگر از قضاوت نمیترسم.
اما گاهی با بزرگتر شدن دارایی، چیز تازهای هم بزرگ میشود:
ترس از دست دادن.
این به معنای بد بودن امنیت مالی یا روابط پایدار نیست.
مسئله این است که هیچ مقدار بیرونی بهتنهایی تضمین نمیکند ترس درونی به پایان برسد.
بخشی از کار باید روی رابطه خود انسان با «داشتن و نداشتن» انجام شود.
مالکیت بیرونی بماند، مالکیت درونی کمتر شود
بیخواستگی به معنای انکار مالکیت واقعی و مسئولیتهای بیرونی نیست.
ممکن است صاحب خانه باشی.
کسبوکار داشته باشی.
برای خرید چیزی قرارداد ببندی.
از دارایی خودت مراقبت کنی.
برای آینده برنامه مالی داشته باشی.
مسئله، مالکیت ذهنی افراطی است:
این مال من است و جهان موظف است برای همیشه همین شکل را حفظ کند.
رهایی جمله دیگری میسازد:
اکنون در اختیار من است.
مسئول استفاده درست از آن هستم.
و میدانم هیچ وضعیت زمینی تضمین ابدی ندارد.
همین نگاه میتواند چیزی از سنگینی مالکیت درونی کم کند.
آزادی از جایی شروع میشود که بتوانی بگویی «لازم نیست»
یکی از راههای پیدا کردن بندها این است که ببینیم گفتن کدام جمله واقعاً ترسناک است:
لازم نیست حتماً داشته باشمت.
اگر درباره پول گفتن این جمله وحشت شدیدی ایجاد میکند، چیزی برای مشاهده وجود دارد.
اگر درباره یک رابطه حتی تصورش غیرممکن به نظر میرسد، آنجا ممکن است وابستگی عمیقی شکل گرفته باشد.
اگر نمیتوانی جایگاه شغلی یا اجتماعی را از هویت خودت جدا تصور کنی، همان نقطه ارزش بررسی دارد.
این جمله به معنای بیاهمیت دانستن آن چیز نیست.
میتوانی بگویی:
دوستت دارم و میخواهمت، اما تمام بودنم وابسته به تو نیست.
برای پول تلاش میکنم، اما پول معیار نهایی ارزشم نیست.
برای موفقیت حرکت میکنم، اما اگر یک مسیر نتیجه نداد، خودم را همراه آن دفن نمیکنم.
آیا میشود بدون چسبیدن، عمیقاً دوست داشت؟
یکی از ترسهای اصلی این مرحله این است که با کم شدن وابستگی، عشق هم کمتر شود.
اما در منطق این آموزش، رهایی میتواند فرصت شکل دیگری از محبت را ایجاد کند.
میتوان کسی را بسیار دوست داشت و در همان حال مالک مسیر زندگی او نبود.
میتوان از رفتنش ترسید و همچنان تلاش نکرد با کنترل و تهدید نگهش داشت.
میتوان برای ماندن یک رابطه تلاش کرد و اگر تمام شد، درد را تجربه کرد بدون اینکه تمام ارزش وجودی خودمان را از دسترفته بدانیم.
در این معنا، کم شدن بند الزاماً محبت را کم نمیکند.
ممکن است بخشی از مالکیت را از محبت جدا کند.
بیخواستگی، توکل و نقطه صفر
بیخواستگی ادامه طبیعی دو مرحله قبلی، یعنی توکل و صبر، است.
توکل میگفت:
سهم خودت را انجام بده و نتیجه را تماماً به زور کنترل نکن.
صبر میگفت:
برای رسیدن نتیجه، فرایندی را که زمان میخواهد خراب نکن.
بیخواستگی یک قدم دیگر اضافه میکند:
مراقب باش نتیجهای که میخواهی تبدیل به صاحب تو نشود.
در «نقطه صفر» این مجموعه، عمل باقی میماند، اما چسبندگی به نتیجه تا حد امکان کمتر میشود.
میخواهم.
تلاش میکنم.
و اجازه نمیدهم نبودن یک نتیجه، تمام هویت و آرامش مرا تعریف کند.
رها کردن با فرار از مسئولیت فرق دارد
رهایی از بند نباید به بهانهای برای بیمسئولیتی تبدیل شود.
اگر مسئله مالی داری، لازم است برایش برنامه داشته باشی.
اگر رابطهای برایت ارزشمند است، گفتوگو و تلاش میتواند ضروری باشد.
اگر هدف حرفهای داری، باید مهارت و کار لازم را انجام بدهی.
اگر حقی داری، ممکن است لازم باشد پیگیری کنی.
بیخواستگی یعنی درون خودت را از «حتماً باید همین شود» آزادتر کنی، نه اینکه سهم بیرونی خودت را انجام ندهی.
رها کردن نتیجه، جایگزین انجام وظیفه نیست.
بندهای خودت را چگونه پیدا کنی؟
برای پیدا کردن طنابهای نامرئی، میتوان چند سؤال از خود پرسید:
- اگر این چیز را نداشته باشم، چه چیزی درباره خودم باور خواهم کرد؟
- آیا آرامشم را تا زمان رسیدن یک نتیجه خاص عقب انداختهام؟
- چه چیزی را آنقدر کنترل میکنم که احتمال از دست دادنش دائماً مرا میترساند؟
- موفقیت کدام فرد حسادت مرا فعال میکند و چرا؟
- کدام دارایی، رابطه یا عنوان بیش از اندازه وارد تعریف «من» شده است؟
- اگر این خواسته هرگز محقق نشود، آیا زندگی من هنوز میتواند معنا و جهت داشته باشد؟
- من این هدف را انتخاب کردهام یا هویتم به آن گروگان داده شده است؟
بیخواستگی با پاسخ دادن فوری به این پرسشها اتفاق نمیافتد.
کار اصلی، دیدن طناب است.
هر بندی که دیده شود، امکان رها شدن بیشتری پیدا میکند.
ذکر این مرحله
ذکر این مرحله در متن آموزشی چنین معرفی شده است:
إِلَهِي وَرَبِّي مَنْ لِي غَيْرُكَ
فرازی از دعای کمیل
یعنی:
«خدای من و پروردگار من، چه کسی جز تو برای من است؟»
عبارت کاملتر در دعای کمیل چنین ادامه پیدا میکند که انسان از خدا رفع گرفتاری و نظر در کار خودش را طلب میکند.
در این مرحله، این ذکر به معنای بریدن از انسانها، پول، کار، خانواده و اسباب زندگی نیست.
موضوع، اولویت مرکز قلب است.
هیچ چیز آنقدر بزرگ نشود که جای اصل را بگیرد.
نه پول.
نه رابطه.
نه اعتبار.
نه آرزو.
نه حتی تصویری که از آینده ساختهایم.
میتوانم هدف داشته باشم و بنده هدفم نباشم.
دارایی داشته باشم و دارایی صاحب من نشود.
دوست بدارم و محبت را به زنجیر مالکیت تبدیل نکنم.
تلاش کنم و نتیجه را نپرستم.
و هر بار که دیدم طنابی از قلبم به چیزی بسته شده، از خودم بپرسم:
اگر کمی از این بند را رها کنم، آیا شاید بتوانم آزادانهتر با همان چیز زندگی کنم و حتی آزادانهتر دوستش داشته باشم؟
منابع
- مولانا جلالالدین محمد بلخی، مثنوی معنوی، دفتر اول، بخش ۱؛ «بند بگسل...» و «کوزه چشم حریصان...».
- مولانا جلالالدین محمد بلخی، مثنوی معنوی، دفتر پنجم، بخش ۱۲۵؛ حکایت گاو جزیره و نگرانی دائمی از روزی فردا.
- مولانا جلالالدین محمد بلخی، مثنوی معنوی، دفتر سوم، بخش ۸۶؛ «حرص اندر عشق تو فخرست و جاه».
- قرآن کریم، سوره توبه، آیه ۱۲۸؛ تعبیر «حَرِيصٌ عَلَيْكُمْ» درباره پیامبر.
- دعای کمیل؛ فراز «إِلَهِي وَرَبِّي مَنْ لِي غَيْرُكَ».

دیدگاهها و نظرات
نظرات و تجربیات خود را با دیگران به اشتراک بگذارید
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که دیدگاه خود را به اشتراک میگذارد!