مراتب سلوک؛ قسمت بیستم: کیمیاگری درد

غم همیشه فقط چیزی نیست که باید هرچه زودتر حذفش کنیم. گاهی درست همان نقطه‌ای را لمس می‌کند که به آن چسبیده‌ایم. این قسمت درباره دیدن پیام درد، پذیرش حضور آن و تبدیل رنج به ماده‌ای برای شناخت و رهایی است.

مراتب سلوک؛ قسمت بیستم: کیمیاگری درد

با پایان دهه دوم، مسیر چله وارد مرحله تازه‌ای می‌شود. تا اینجا سالک ذهن، نفس، سایه‌ها و آینه‌های بیرونی را دیده و با خشم، کینه، حسادت، وابستگی و نیاز به تأیید روبه‌رو شده است.

حالا پرسش تازه‌ای مقابل او قرار می‌گیرد:

با دردهایی که پیدا کرده‌ایم چه کنیم؟

دهه سوم در ساختار این سلوک، دهه «تسلیم و کیمیاگری» است.

قرار نیست درد فقط شناخته شود. سالک می‌خواهد یاد بگیرد چگونه با چیزی که زندگی مقابل او قرار داده روبه‌رو شود؛ چگونه از آن فرار نکند، در آن هم غرق نشود و ببیند این تجربه چه چیزی را در درونش آشکار کرده است.

در زبان این آموزش، همین فرایند «کیمیاگری درد» نامیده می‌شود.

فهرست مطالب

  1. درد دشمن نیست؛ ماده خام کیمیاگری است
  2. چرا از غم فرار می‌کنیم؟
  3. مولانا؛ غم چگونه راه شادی را آماده می‌کند؟
  4. غم؛ رفتگر خانه دل
  5. برگ‌های زردی که نمی‌خواهیم رهایشان کنیم
  6. این رنج به کدام ریشه دست زده است؟
  7. چرا غم این‌قدر ترسناک می‌شود؟
  8. به جای «چرا من؟» بپرس «برای چه آمده‌ای؟»
  9. فرار از احساس، پیام آن را پنهان می‌کند
  10. گاهی با غمت بنشین
  11. غم را مهمان ببین
  12. پذیرش با دوست داشتن رنج فرق دارد
  13. غم و گرفتگی‌های درون
  14. غم چه چیزی را با خودش می‌برد؟
  15. حزن بیدارکننده و افسردگی یک چیز نیستند
  16. درد زایمان آگاهی
  17. غم همیشه دشمن شادی عمیق‌تر نیست
  18. کیمیاگری درد چگونه آغاز می‌شود؟
  19. درد را به هویت تبدیل نکن
  20. خوش آمدی، اما قرار نیست برای همیشه بمانی
  21. ذکر این مرحله
  22. منابع

درد دشمن نیست؛ ماده خام کیمیاگری است

واکنش طبیعی انسان به درد، دور شدن از آن است.

وقتی چیزی می‌سوزاند، دست را عقب می‌کشیم. وقتی غم بالا می‌آید نیز ذهن به‌سرعت دنبال راهی برای کم کردن فشار می‌گردد.

در چارچوب این مرحله، قرار نیست این واکنش طبیعی محکوم شود. پرسش اصلی این است که آیا تمام رابطه ما با رنج فقط به فرار محدود شده است؟

گاهی درد می‌تواند بخشی از وابستگی‌ها، ترس‌ها و ساختارهای پنهان درون را آشکار کند.

در زبان این آموزش، درد شبیه هیزم یک کوره است.

می‌توان در آتش آن فقط سوخت و می‌توان از همان حرارت برای دیدن، پختگی و تغییر استفاده کرد.

این همان نقطه‌ای است که مفهوم کیمیاگری وارد مسیر می‌شود.

چرا از غم فرار می‌کنیم؟

غم که می‌آید، ذهن معمولاً می‌خواهد هرچه زودتر آن را خاموش کند.

گوشی را برمی‌داریم.

در شبکه‌های اجتماعی می‌چرخیم.

خودمان را در کار غرق می‌کنیم.

سراغ غذا، خرید، خواب یا سرگرمی می‌رویم.

به کسی زنگ می‌زنیم تا چند ساعت ذهنمان از موضوع فاصله بگیرد.

بعضی از این کارها می‌توانند استراحت کوتاهی ایجاد کنند و لزوماً مشکل‌ساز نیستند.

مسئله زمانی شکل می‌گیرد که هر بار با ظاهر شدن یک احساس دردناک، تنها راه ما بی‌حس کردن یا فرار باشد.

در پشت این فرار معمولاً یک پیش‌فرض وجود دارد:

غم آمده که مرا خراب کند.

این مرحله می‌خواهد همین رابطه را تغییر دهد.

مولانا؛ غم چگونه راه شادی را آماده می‌کند؟

مولانا در دفتر پنجم مثنوی، تصویری متفاوت از «فکر غم» ارائه می‌دهد:

فکر غم گر راه شادی می‌زند کارسازی‌های شادی می‌کند
خانه می‌روبد به تندی او ز غیر تا درآید شادی نو ز اصل خیر
می‌فشاند برگ زرد از شاخ دل تا بروید برگ سبز متصل
می‌کند بیخ سرور کهنه را تا خرامد ذوق نو از ما ورا
غم کند بیخ کژ پوسیده را تا نماید بیخ رو پوشیده را
غم ز دل هر چه بریزد یا برد در عوض حقا که بهتر آورد
خاصه آن را که یقینش باشد این که بود غم بندهٔ اهل یقین
مولانا، مثنوی معنوی، دفتر پنجم، ابیات ۳۶۷۸ تا ۳۶۸۴

در این تصویر، غم فقط چیزی نیست که راه شادی را بسته باشد.

خانه را جارو می‌کند.

برگ زرد را می‌ریزد.

ریشه پوسیده را بیرون می‌کشد.

چیزی قدیمی را کنار می‌زند تا برای کیفیتی تازه جا باز شود.

ظاهر این کار می‌تواند خشن و ناخوشایند باشد، اما مولانا امکان دیگری را نیز می‌بیند: بعضی خالی شدن‌ها می‌توانند مقدمه نو شدن باشند.

غم؛ رفتگر خانه دل

خانه‌ای را تصور کنید که سال‌ها از وسایل قدیمی پر شده است.

بعضی شکسته‌اند.

بعضی دیگر کاربردی ندارند.

بعضی فقط به دلیل عادت نگه داشته شده‌اند.

حالا قرار است چیزی تازه وارد خانه شود، اما جایی باقی نمانده است.

در تمثیل این جلسه، غم گاهی شبیه رفتگری است که وارد خانه وجود می‌شود و چیزهایی را که سال‌ها به آن‌ها چسبیده‌ایم تکان می‌دهد.

یک رابطه.

یک شغل.

تصویر خاصی که از خودمان داشته‌ایم.

امنیت مالی.

اعتبار اجتماعی.

یا آینده‌ای که مطمئن بودیم باید دقیقاً به همان شکل اتفاق بیفتد.

غم دست روی همان چیزی می‌گذارد که مدت‌ها درون خود گفته‌ایم:

بدون این نمی‌توانم زندگی کنم.

و همین‌جا میزان چسبندگی ما روشن‌تر می‌شود.

برگ‌های زردی که نمی‌خواهیم رهایشان کنیم

مولانا از برگ‌های زردی حرف می‌زند که باید از شاخه دل بریزند تا برگ سبز امکان روییدن پیدا کند.

مشکل اینجاست که انسان گاهی همان برگ زرد را با دو دست نگه داشته است.

رابطه تمام شده و ذهن همچنان می‌خواهد همه چیز مثل قبل باشد.

دوره‌ای از زندگی پایان یافته و هویت ما هنوز در همان دوره مانده است.

جایگاه اجتماعی تغییر کرده و ما همچنان با نسخه قدیمی خودمان زندگی می‌کنیم.

بدن تغییر کرده و ذهن حاضر نیست تصویر گذشته را رها کند.

کسی از زندگی رفته و بخشی از ما همچنان در برابر تغییر واقعیت مقاومت می‌کند.

در چنین لحظه‌هایی ممکن است چیزی که «زندگی» می‌نامیم در واقع عادت به ساختاری قدیمی باشد.

غم آن ساختار را تکان می‌دهد و ذهن تصور می‌کند تمام درخت در حال نابودی است.

این رنج به کدام ریشه دست زده است؟

یکی از پرسش‌های محوری این مرحله چنین است:

این اتفاق دقیقاً به چه چیزی در من دست زده است؟

اگر از دست دادن پول مرا به‌شدت فرو ریخته، پول در هویت من چه جایگاهی داشته است؟

اگر تمام شدن یک رابطه احساس نابودی ایجاد کرده، چه بخشی از خودم را به آن رابطه سپرده بودم؟

اگر شکست شغلی مرا بی‌ارزش کرده، چه اندازه ارزش خودم را از عنوان شغلی گرفته بودم؟

اگر قضاوت مردم مرا از پا می‌اندازد، کدام بخش از بت تأیید همچنان فعال است؟

در این نقطه، درد از یک تجربه مبهم به سرنخی برای خودشناسی تبدیل می‌شود.

محل درد گاهی محل اتصال است.

البته شدت درد به‌تنهایی ثابت نمی‌کند وابستگی ناسالمی وجود دارد. فقدان چیزهای ارزشمند واقعاً می‌تواند دردناک باشد. این پرسش فقط لایه دیگری برای مشاهده اضافه می‌کند.

چرا غم این‌قدر ترسناک می‌شود؟

ذهن اغلب غم را با پایان یکی می‌کند.

اگر این رابطه تمام شود، دیگر خوشحال نخواهم شد.

اگر این موقعیت را از دست بدهم، زندگی من نابود می‌شود.

اگر این اتفاق بیفتد، دیگر نمی‌توانم ادامه بدهم.

در چنین لحظه‌ای، آینده از پشت عینک همین درد دیده می‌شود.

در منطق این آموزش، چیزی که فرو می‌ریزد همیشه تمام وجود انسان نیست. ممکن است یکی از ساختارهایی باشد که مدت‌ها هویت خودمان را به آن پیوند داده‌ایم.

سالک در همان لحظه نمی‌داند بعد از افتادن این برگ چه خواهد رویید.

تسلیم درست در همین نقطه معنا پیدا می‌کند؛ جایی که واقعیت را همان‌طور که اکنون هست می‌بینیم، حتی وقتی هنوز نمی‌دانیم مرحله بعد چگونه خواهد بود.

به جای «چرا من؟» بپرس «برای چه آمده‌ای؟»

هنگام رنج، ذهن خیلی سریع سؤال‌هایی می‌سازد:

چرا من؟

چرا دوباره؟

من چه گناهی کردم؟

چرا زندگی با من این کار را کرد؟

این مرحله سؤال دیگری را پیشنهاد می‌کند:

برای چه آمده‌ای؟

چه چیزی را آمده‌ای نشان بدهی؟

کدام بند را آشکار کرده‌ای؟

کدام باور نیازمند بازبینی است؟

کدام ریشه پوسیده را لمس کرده‌ای؟

این تغییر سؤال درد را حذف نمی‌کند و قرار نیست برای هر رنجی فوراً معنایی قطعی بسازد.

کار آن، تغییر جایگاه انسان از درماندگی مطلق به مشاهده و جست‌وجوی معناست.

فرار از احساس، پیام آن را پنهان می‌کند

گاهی حواس‌پرتی لازم است.

انسان خسته است و نیاز به استراحت دارد.

فشار زیاد شده و برای مدتی به فاصله احتیاج دارد.

مشکل زمانی است که هر احساس ناخوشایند فوراً با سرگرمی، کار یا بی‌حس کردن پوشانده شود.

در آن صورت شاید هیچ‌وقت فرصت نکنیم ببینیم غم چه چیزی را درون ما فعال کرده است.

آیا ترس از تنهایی پشت آن قرار دارد؟

احساس شکست؟

از دست دادن هویت؟

مقاومت در برابر واقعیت؟

وابستگی به آینده‌ای که دیگر وجود ندارد؟

گاهی احساس به چیزی برای شنیده شدن نیاز دارد، نه فقط خاموش شدن.

گاهی با غمت بنشین

تمرین اصلی این مرحله ساده به نظر می‌رسد و همیشه آسان نیست:

گاهی با غمت تنها بنشین.

لازم نیست فوراً آن را حل کنی.

ببین در کجای بدن احساسش می‌کنی.

چه فکرهایی همراهش بالا می‌آیند؟

چه چیزی را از دست‌رفته می‌دانی؟

زیر این غم چه ترسی قرار دارد؟

چه آینده‌ای در ذهن تو فرو ریخته است؟

مشاهده‌گری در آموزه‌های این مسیر به همین معناست: حال درونی لازم نیست در همان لحظه خوب شود. انسان تلاش می‌کند تمام هویت خودش را با آن حالت یکی نکند و بتواند شاهد تجربه‌ای باشد که اکنون در او جریان دارد.

غم را مهمان ببین

در این جلسه، وجود انسان به مهمانخانه تشبیه می‌شود.

یک روز شادی وارد می‌شود.

روز دیگر خشم.

گاهی ترس.

گاهی غم.

هیچ‌کدام قرار نیست برای همیشه مالک خانه باشند.

ما معمولاً در را برای شادی باز می‌کنیم و هنگام دیدن غم می‌خواهیم فوراً در را ببندیم.

سالک کم‌کم تمرین می‌کند به حالت ناخوشایند نیز بگوید:

آمده‌ای.

می‌بینمت.

چه چیزی برای نشان دادن داری؟

این مهمان‌نوازی به معنای دعوت کردن غم یا نگه داشتن آن نیست. موضوع، جنگ نکردن با احساسی است که اکنون حضور دارد.

پذیرش با دوست داشتن رنج فرق دارد

پذیرش درد می‌تواند به‌سادگی با تقدیس رنج اشتباه گرفته شود.

قرار نیست انسان برای خودش مصیبت بسازد.

قرار نیست از درمان، حل مسئله، کمک گرفتن یا تغییر شرایط لازم صرف‌نظر کند.

قرار نیست هر رنجی را خوب، ضروری یا مقدس اعلام کند.

پذیرش در این مرحله بیشتر به معنای پایان دادن به جنگ با واقعیتی است که همین حالا اتفاق افتاده است.

اگر رابطه تمام شده، ابتدا پایان آن دیده شود.

اگر فقدانی رخ داده، وجود فقدان انکار نشود.

اگر غم هست، مجبور نباشیم فقط برای فرار از احساس، وانمود کنیم هیچ اتفاقی نیفتاده است.

از همین پذیرش، امکان تصمیم آگاهانه‌تر بیشتر می‌شود.

غم و گرفتگی‌های درون

یکی از تمثیل‌های صریح این جلسه، وسیله‌ای برای باز کردن گرفتگی است.

گاهی جریان زندگی در جایی گیر کرده است.

به یک هویت چسبیده‌ایم.

به یک انسان.

به یک تعریف از آینده.

به یک خواسته.

به تصویری از خودمان.

غم همان نقطه را تحت فشار قرار می‌دهد.

اگر فقط با فشار بجنگیم، شاید هرگز نبینیم دقیقاً چه چیزی گیر کرده است.

اگر بتوانیم آن نقطه را مشاهده کنیم، ممکن است چیزی برای رها کردن پیدا شود.

در این معنا، بعضی دردها در چارچوب این آموزش دعوتی برای بازنگری در چسبندگی‌های درون‌اند.

غم چه چیزی را با خودش می‌برد؟

مولانا می‌گوید:

غم ز دل هر چه بریزد یا برد در عوض حقا که بهتر آورد
مولانا، مثنوی معنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۶۸۳

این بیت را نباید به وعده‌ای مکانیکی تبدیل کرد که هر چیزی از دست برود، حتماً همان شکل از نعمت با مقدار بیشتر و در زمانی مشخص جایگزین خواهد شد.

در کاربرد این جلسه، «بهتر» می‌تواند کیفیت دیگری باشد.

چیزی می‌رود و فهم بیشتری باقی می‌ماند.

وابستگی کمتر می‌شود و آزادی بیشتری شکل می‌گیرد.

غرور ترک می‌خورد و تواضع امکان ظهور پیدا می‌کند.

توهم کنترل ضعیف‌تر می‌شود و اعتماد عمیق‌تری تمرین می‌شود.

هویتی قدیمی فرو می‌ریزد و انسان چیزی از خودش را می‌بیند که پیش از آن نمی‌دید.

در این نقطه، فقدان می‌تواند به ماده رشد تبدیل شود، بدون اینکه درد واقعی فقدان انکار شود.

حزن بیدارکننده و افسردگی یک چیز نیستند

در این جلسه از «حزن» برای توصیف غمی استفاده می‌شود که انسان را نرم‌تر، متوجه‌تر و به خلوت و تفکر نزدیک می‌کند.

ممکن است اشک به همراه داشته باشد.

ممکن است انسان مدتی ساکت‌تر شود.

اما در زبان این آموزش، همچنان امکان معنا و حرکت در دل آن وجود دارد.

برای توضیح تفاوت، جلسه از تعبیر استعاری «غم یخ‌زده» برای افسردگی استفاده می‌کند.

این تعبیر یک تعریف بالینی نیست.

افسردگی بالینی با غم معمولی یکسان نیست و می‌تواند با نشانه‌های شدید و ماندگاری همراه باشد که بر خواب، خوردن، کار، تمرکز و فعالیت‌های روزمره اثر می‌گذارند. عوامل زیستی، روان‌شناختی و محیطی مختلف نیز می‌توانند در آن نقش داشته باشند.

بنابراین تمرین‌های سلوکی این مقاله جای ارزیابی یا درمان تخصصی افسردگی را نمی‌گیرند.

پیام این بخش محدودتر است: حزن آگاهانه قرار نیست بهانه‌ای برای ناامیدی و بی‌عملی دائمی شود.

درد زایمان آگاهی

در این جلسه، غم به «درد زایمان آگاهی» نیز تشبیه می‌شود.

درد زایمان واقعی است.

وجود تولد، درد را خیالی نمی‌کند.

اما قرار گرفتن درد در یک فرایند، معنای تجربه را تغییر می‌دهد.

در مسیر درونی نیز گاهی یک ساختار قدیمی در حال شکستن است.

یک تعلق شل می‌شود.

یک من ذهنی بخشی از قدرت خودش را از دست می‌دهد.

تصویری که سال‌ها با آن زندگی کرده‌ایم دیگر نمی‌تواند به همان شکل ادامه پیدا کند.

سالک مجبور نیست وسط هر فقدان لبخند بزند یا وانمود کند درد ندارد.

می‌تواند گریه کند و در همان حال، بخشی از او بپرسد:

چه چیزی در من دارد تغییر می‌کند؟

چه کیفیت تازه‌ای ممکن است در حال متولد شدن باشد؟

غم همیشه دشمن شادی عمیق‌تر نیست

یکی از تناقض‌های زیبای آموزه مولانا همین است:

همان غمی که در ظاهر راه شادی را بسته، ممکن است زمینه نوع دیگری از شادی را آماده کند.

بخشی از شادی‌های ما به شرایط مشخصی وابسته‌اند.

شادیم چون یک نفر مطابق میل ما رفتار می‌کند.

شادیم چون پول یا موقعیت وجود دارد.

شادیم چون تصویر خاصی از آینده هنوز پابرجاست.

طبیعی است با رفتن آن موضوع، شادی وابسته به آن نیز آسیب ببیند.

در جهان‌بینی این آموزش، بعضی فقدان‌ها انسان را با پرسشی عمیق‌تر روبه‌رو می‌کنند:

آیا منبع دیگری برای آرامش و شور وجود دارد که تماماً به تغییرات بیرونی وابسته نباشد؟

این همان جهتی است که آموزه‌های طرح الهی با تعبیر «شور و شعف عمیق‌تر» دنبال می‌کنند.

کیمیاگری درد چگونه آغاز می‌شود؟

کیمیاگری از حذف فوری درد آغاز نمی‌شود.

مرحله نخست، دیدن حضور آن است.

وقتی غم بالا آمد:

آن را ببین.

نامش را تشخیص بده.

تا جایی که می‌توانی فوراً از آن فرار نکن.

بعد ببین چه چیزی را لمس کرده است.

وابستگی؟

ترس؟

انتظار؟

من ذهنی؟

هویت؟

آینده‌ای که به آن چسبیده بودی؟

در زبان این آموزش، درد ماده خام است، آگاهی کوره است و پذیرش اجازه ورود به فرایند تغییر.

آنچه از این فرایند بیرون می‌آید لزوماً حال خوب فوری نیست. گاهی اولین محصول آن فقط شناختی است که پیش از درد وجود نداشت.

درد را به هویت تبدیل نکن

در تمثیل کیمیاگری، درد شبیه قطعه‌ای سرب در دست انسان است.

واکنش قدیمی ممکن است این باشد که هرچه زودتر آن را پرت کنیم.

راه دیگر این است که آن را آن‌قدر نگه داریم که بفهمیم چه چیزی برای شناخت در اختیار ما گذاشته است.

اما نگه داشتن درد با تبدیل شدن به درد تفاوت دارد.

میان این دو جمله فاصله مهمی وجود دارد:

من غمم.

غمی اکنون در من حضور دارد.

در جمله دوم، انسان هنوز فضایی برای مشاهده باقی گذاشته است.

زندگی و هویت او به یک احساس فروکاسته نشده است.

غم دیده می‌شود و تمام صاحب‌خانه نمی‌شود.

خوش آمدی، اما قرار نیست برای همیشه بمانی

پذیرش غم به معنای حفظ کردن آن نیست.

مهمان به خانه راه داده می‌شود تا حضورش دیده شود و بعد راه خروج نیز باز می‌ماند.

می‌توان خلاصه این مرحله را چنین بیان کرد:

غم را بیرون نکن، زندانی‌اش هم نکن.

اگر فقط از آن فرار شود، بخشی از پیام تجربه ممکن است شنیده نشود.

اگر تمام هویت با آن یکی شود، غم صاحب خانه می‌شود.

سالک تلاش می‌کند راه سومی پیدا کند:

می‌بینمت.

حست می‌کنم.

می‌خواهم بفهمم چه چیزی را آشکار کرده‌ای.

و وقتی فرایندت تمام شد، اجازه می‌دهم بروی.

ذکر این مرحله

ذکر این مرحله در متن آموزشی چنین معرفی شده است:

یا کاشِفَ الغَمِّ

یعنی:

«ای برطرف‌کننده غم.»

عبارت «یا کاشف الغم» در دعایی منقول در کتاب الکافی، در باب دعا برای گرفتاری، اندوه، حزن و خوف آمده است:

يا فَارِجَ الهَمِّ وَيا كاشِفَ الغَمِّ...

الکافی، جلد ۲، کتاب الدعاء، باب الدعاء للكرب والهم والحزن والخوف

در چارچوب این مرحله، ذکر «یا کاشف الغم» فقط درخواست ناپدید شدن سریع هر احساس ناخوشایندی نیست.

می‌تواند همراه پرسشی درونی باشد:

آنچه این غم به آن گره خورده برایم آشکار کن.

وابستگی را نشانم بده.

ترس را نشانم بده.

ریشه‌ای را که نیازمند دیدن است روشن کن.

و وقتی کار این تجربه تمام شد، پرده غم را از دل کنار بزن.

هر بار درد می‌آید، پیش از فرار می‌توان برای لحظه‌ای پرسید:

خوش آمدی. برای چه آمده‌ای؟

شاید چیزی که امروز شبیه تکه‌ای سرب سنگین در دست ماست، در فرایند آگاهی به یکی از مهم‌ترین نقاط شناخت زندگی تبدیل شود.

منابع

  • مولانا جلال‌الدین محمد بلخی، مثنوی معنوی، دفتر پنجم، ابیات ۳۶۷۶ به بعد؛ تمثیل فکر به‌عنوان مهمان و ابیات مربوط به غم و شادی.
  • الکافی، جلد ۲، کتاب الدعاء، باب الدعاء للكرب والهم والحزن والخوف؛ عبارت «یا فارج الهم و یا کاشف الغم».
  • National Institute of Mental Health؛ اطلاعات مرجع درباره تفاوت افسردگی بالینی با احساس غم موقت و اثر آن بر عملکرد روزمره.

مقالات مرتبط

دیدگاه‌ها و نظرات

نظرات و تجربیات خود را با دیگران به اشتراک بگذارید

ثبت دیدگاه جدید
0 / 1000 کاراکتر
نظرات کاربران0

هنوز نظری ثبت نشده است

اولین نفری باشید که دیدگاه خود را به اشتراک می‌گذارد!