مراتب سلوک؛ قسمت سیزدهم: شکستن بت تأیید

گاهی یک تعریف حالمان را بالا می‌برد و یک بی‌توجهی تمام انگیزه‌مان را می‌گیرد. این قسمت از مراتب سلوک درباره دیدن نخ‌های نامرئی تأییدطلبی و پس گرفتن اختیار زندگی از نگاه دیگران است.

مراتب سلوک؛ قسمت سیزدهم: شکستن بت تأیید

یکی از پنهان‌ترین بندهایی که می‌تواند انسان را به دیگران وابسته کند، نیاز به دیده شدن است.

گاهی کار خوبی انجام می‌دهیم و در گوشه‌ای از ذهن منتظریم کسی متوجه شود. کمکی می‌کنیم و دلمان می‌خواهد تشکر بشنویم. غذایی می‌پزیم و منتظریم بگویند عالی بود. لباسی می‌پوشیم و نگاه دیگران را دنبال می‌کنیم. مطلبی منتشر می‌کنیم و تعداد واکنش‌ها حالمان را تغییر می‌دهد.

حتی عبادت، خدمت یا مهربانی نیز ممکن است در لایه‌ای پنهان به دیده شدن گره بخورد.

این نیاز همیشه با صدای بلند حرف نمی‌زند. گاهی فقط زمزمه می‌کند:

کاش می‌فهمید چه کاری کردم.

کاش می‌دید چقدر زحمت کشیدم.

کاش یک بار از من تشکر می‌کرد.

کاش می‌گفت چقدر خوبم.

در این مرحله، سالک قرار است همین صدا را بشناسد؛ صدایی که در این آموزش از آن با تعبیر «گدای درون» یاد می‌شود.

فهرست مطالب

  1. گدای درون چگونه کاسه‌اش را جلو می‌گیرد؟
  2. وقتی هیچ‌کس نمی‌گوید آفرین
  3. کار پنهانی چگونه نیت را آشکار می‌کند؟
  4. وقتی زندگی را با چشم مردم می‌سازیم
  5. مولانا؛ با دیده مردم مرو
  6. بت تأیید چگونه ساخته می‌شود؟
  7. ارزش خود را از مردم قرض نگیر
  8. وقتی تأیید تبدیل به بند ناف می‌شود
  9. عروسک خیمه‌شب‌بازی دیگران
  10. وقتی تعریف شنیدن خوراک منیت می‌شود
  11. محبت‌هایی که قرارداد پنهان دارند
  12. آیا تشویق کردن دیگران اشتباه است؟
  13. هم تشویق کردن، هم تشویق خواستن
  14. خورشید برای کف زدن مردم طلوع نمی‌کند
  15. چاپلوسی؛ شیرینی‌ای که می‌تواند منیت را تغذیه کند
  16. نگاه مردم همیشه متغیر است
  17. بی‌نیازی به معنای بی‌محبتی نیست
  18. من چرا این کار را انجام می‌دهم؟
  19. وقتی بت تأیید می‌شکند
  20. نخ‌های وابستگی را پیدا کن
  21. مرکز ثقل را به درون برگردان
  22. کار درست را انجام بده و رهایش کن
  23. ذکر این مرحله
  24. منابع

گدای درون چگونه کاسه‌اش را جلو می‌گیرد؟

بسیاری از ما بدون اینکه متوجه باشیم، کاسه‌ای نامرئی در دست داریم و آن را مقابل آدم‌های مختلف می‌گیریم.

از یکی محبت می‌خواهیم.

از دیگری تحسین.

از همسرمان تأیید.

از والدینمان افتخار کردن.

از دوستانمان توجه.

و از فضای مجازی دیده شدن.

وقتی چیزی داخل این کاسه قرار می‌گیرد، ممکن است برای مدتی احساس بهتری پیدا کنیم.

می‌گویند زیبا شده‌ای، خوشحال می‌شویم.

از هوش یا کارمان تعریف می‌کنند و انگیزه می‌گیریم.

این احساس خوشایند به‌خودی‌خود مسئله اصلی نیست. وابستگی زمانی واضح‌تر می‌شود که چیزی دریافت نمی‌کنیم.

اگر هیچ‌کس متوجه زحمتمان نشود چه؟

اگر کار بزرگی انجام دهیم و کسی تشکر نکند چه اتفاقی درونمان می‌افتد؟

اگر واکنش دیگران کمتر از انتظارمان باشد، آیا کیفیت نگاه ما به خودمان هم تغییر می‌کند؟

همین لحظه‌ها میزان وابستگی ما به نگاه بیرونی را آشکار می‌کنند.

وقتی هیچ‌کس نمی‌گوید آفرین

یکی از تمرین‌های این مرحله، انجام دادن کار خیری است که دیگران از آن باخبر نشوند.

کمکی انجام شود و نامی از ما نباشد.

کاری در خانه انجام دهیم و اعلام نکنیم چه کسی انجامش داده است.

خدمتی کنیم و حتی نزدیک‌ترین آدم‌ها از نقش ما مطلع نشوند.

ممکن است خیلی زود صدایی در ذهن ظاهر شود:

پس چه کسی می‌فهمد من این کار را کردم؟

اگر هیچ‌کس نفهمد چه فایده‌ای دارد؟

همین اعتراض می‌تواند نکته مهمی را آشکار کند.

شاید بخشی از پاداشی که از یک عمل خوب انتظار داشتیم، خود آن عمل نبوده و تصویری بوده است که دوست داشتیم در چشم دیگران از خودمان بسازیم.

وقتی تشویق حذف می‌شود، این بخش از وجود گرسنه می‌ماند و همان گرسنگی تبدیل به موضوع مشاهده می‌شود.

کار پنهانی چگونه نیت را آشکار می‌کند؟

وقتی امکان دیده شدن از یک عمل حذف می‌شود، نیت ما واضح‌تر دیده می‌شود.

اگر هیچ‌کس تشویقمان نکند، باز هم خدمت می‌کنیم؟

اگر کسی نفهمد ما بخشیده‌ایم، باز هم می‌بخشیم؟

اگر کسی ما را انسان معنوی نداند، باز هم در مسیر می‌مانیم؟

اگر ناممان پایین کار نباشد، انجام آن همچنان برایمان معنا دارد؟

این پرسش‌ها سالک را به موضوع خلوص نزدیک می‌کنند.

قرآن نیز در موضوع صدقه، آشکار کردن آن را خوب می‌داند و در همان حال پنهان کردن صدقه برای نیازمندان را بهتر معرفی می‌کند:

وَإِنْ تُخْفُوهَا وَتُؤْتُوهَا الْفُقَرَاءَ فَهُوَ خَيْرٌ لَكُمْ

قرآن کریم، سوره بقره، آیه ۲۷۱

این آیه مشخصاً درباره صدقه است. تمرین گسترده‌تر «کار خیر پنهانی» در این مقاله، بخشی از نظام آموزشی همین جلسه است.

وقتی زندگی را با چشم مردم می‌سازیم

نیاز به تأیید همیشه در انتظار شنیدن تعریف خلاصه نمی‌شود. ممکن است مسیر انتخاب‌های بزرگ زندگی را نیز تغییر دهد.

رشته‌ای انتخاب می‌کنیم چون اعتبار اجتماعی بیشتری دارد.

خانه، ماشین یا لباسی می‌خواهیم که تصویری مشخص از ما در ذهن دیگران بسازد.

در رابطه‌ای می‌مانیم چون نگران حرف مردم هستیم.

کاری را شروع نمی‌کنیم چون ممکن است مسخره شویم.

حرفی را نمی‌زنیم چون می‌ترسیم دیگران درباره ما چه فکر کنند.

کم‌کم یک پرسش به فرمانده بسیاری از انتخاب‌ها تبدیل می‌شود:

دیگران درباره من چه خواهند گفت؟

اگر این سؤال برای مدت زیادی فرمان زندگی را در دست بگیرد، فاصله انسان با خواسته‌ها، ارزش‌ها و مسیر واقعی خودش می‌تواند بیشتر شود.

مولانا؛ با دیده مردم مرو

مولانا در غزل ۱۹۷۲ دیوان شمس، این وابستگی به نگاه مردم را بسیار صریح به چالش می‌کشد:

عاشقا در خویش بنگر، سخره مردم مشو تا فلان گوید چنان و آن فلان گوید چنین
دیده بگشا زین سپس با دیده مردم مرو کان فلانت گبر گوید وان فلانت مرد دین
مولانا، دیوان شمس، غزل ۱۹۷۲

نظر مردم ثابت نیست.

یک رفتار نزد کسی نشانه موفقیت است و برای دیگری بی‌ارزش.

یک نفر سکوت را وقار می‌داند و دیگری همان سکوت را غرور می‌بیند.

کسی امروز تحسین می‌کند و ممکن است فردا همان ویژگی را سرزنش کند.

اگر هویت انسان روی زمینی ساخته شود که دائماً زیر پای او تغییر می‌کند، آرامش او نیز همراه همان نگاه‌ها جابه‌جا خواهد شد.

بت تأیید چگونه ساخته می‌شود؟

بت همیشه مجسمه‌ای بیرونی نیست.

در زبان این آموزش، هر چیزی که قدرت تعیین ارزش و جهت زندگی انسان را در اختیار بگیرد می‌تواند در درون او جایگاهی شبیه بت پیدا کند.

اگر نظر دیگری تعیین کند امروز احساس ارزشمندی کنم یا بی‌ارزشی، بخش بزرگی از اختیار درونم را به او سپرده‌ام.

اگر یک تعریف مرا به آسمان ببرد و یک انتقاد مرا کاملاً فرو بریزد، مرکز ثقل هنوز بیرون از من قرار دارد.

اگر برای انتخاب‌های اصلی زندگی همیشه منتظر امضای دیگری باشم، بخشی از اختیار تصمیم خودم را واگذار کرده‌ام.

شکستن بت تأیید یعنی دیدن و پس گرفتن همین اختیار.

ارزش خود را از مردم قرض نگیر

یکی از ریشه‌هایی که در این آموزش برای تأییدطلبی بررسی می‌شود، احساس ناکافی بودن است.

انسان وقتی در ارزش خودش تردید دارد، ممکن است از بیرون مدرک جمع کند:

تحسین.

موفقیت.

مدرک.

پول.

زیبایی.

تعداد دنبال‌کننده‌ها.

محبوبیت.

این نشانه‌های بیرونی می‌توانند خوشایند و حتی ارزشمند باشند، اما پایدار نیستند.

زیبایی تغییر می‌کند.

موقعیت ممکن است از دست برود.

شهرت جابه‌جا می‌شود.

آدم‌ها می‌آیند و می‌روند.

در جهان‌بینی این آموزش، سالک تلاش می‌کند ارزش وجودی خودش را در لایه‌ای عمیق‌تر از این متغیرها جست‌وجو کند؛ در اصل وجود، امکان آگاهی و امانتی که برای زندگی در اختیار او قرار گرفته است.

وقتی تأیید تبدیل به بند ناف می‌شود

در مرحله یاد مرگ از بند ناف‌های وابستگی صحبت شد. تأیید دیگران نیز می‌تواند یکی از همین اتصال‌ها باشد.

اگر مادر تأییدم نکند، تصمیم گرفتن برایم دشوار می‌شود.

اگر همسرم تعریف نکند، نگاه من به خودم تغییر می‌کند.

اگر رئیس تحسینم نکند، احساس شکست می‌کنم.

اگر فرزندم قدردانی نکند، تمام محبت گذشته‌ام بی‌معنا به نظر می‌رسد.

اگر مخاطبان واکنش نشان ندهند، انگیزه ادامه دادن از بین می‌رود.

در چنین وضعیتی، حال ما با نخ‌های نامرئی به رفتار آدم‌های مختلف وصل شده است.

عروسک خیمه‌شب‌بازی دیگران

یکی از تمثیل‌های اصلی این جلسه، عروسک خیمه‌شب‌بازی است.

عروسکی را تصور کنید که از دست‌ها، پاها و سرش نخ‌هایی بیرون آمده است.

یک نخ دست مادر است.

یکی دست همسر.

یکی در اختیار رئیس.

چند نخ هم دست دوستان، اطرافیان یا مخاطبان فضای مجازی است.

تأیید می‌کنند و عروسک بالا می‌رود.

رد می‌کنند و پایین می‌آید.

انسان ممکن است احساس کند کاملاً آزادانه حرکت می‌کند، در حالی که بخشی از انتخاب‌هایش با همین نخ‌ها هدایت می‌شوند.

بی‌نیازی از نگاه دیگران از دیدن این نخ‌ها شروع می‌شود.

وقتی تعریف شنیدن خوراک منیت می‌شود

تحسین می‌تواند شیرین باشد و خود شیرینی آن مسئله‌ای ندارد.

اما اگر انسان برای حفظ تصویری که از طریق تحسین ساخته شده زندگی کند، تعریف دیگران می‌تواند خوراک من‌های ذهنی شود.

مثل تو کسی نیست.

تو از همه بهتر می‌فهمی.

اگر تو نبودی معلوم نبود چه می‌شد.

تو خیلی خاصی.

وقتی چنین جملاتی تبدیل به پایه هویت شوند، انسان ممکن است مجبور شود دائماً همان تصویر را حفظ کند.

دیگر فقط کار خوب انجام نمی‌دهد؛ باید «آدم خوب» دیده شود.

فقط دانشی منتقل نمی‌کند؛ باید «داناتر» دیده شود.

فقط خدمت نمی‌کند؛ لازم می‌بیند جایگاه خدمتگزار بودنش هم شناخته شود.

در همین‌جا ممکن است عملی روشن، در لایه‌ای پنهان به نیاز به دیده شدن گره بخورد.

محبت‌هایی که قرارداد پنهان دارند

مولانا در داستان کنیزک و زرگر در دفتر اول مثنوی می‌گوید:

عشق‌هایی کز پی رنگی بود عشق نبود عاقبت ننگی بود
مولانا، مثنوی معنوی، دفتر اول، بخش ۹

بافت اصلی این بیت درباره عشقی است که به آب‌ورنگ و جمال ظاهری وابسته شده است. در این جلسه، مضمون آن به‌صورت گسترده‌تر برای بررسی محبت‌هایی به کار می‌رود که پشتشان قرارداد پنهانی وجود دارد.

به پدر و مادر خدمت می‌کنیم و در عمق منتظر تشکر می‌مانیم.

برای همسر کاری انجام می‌دهیم و بعد طلبکار می‌شویم.

برای فرزند فداکاری می‌کنیم و سال‌ها بعد آن را به رخ او می‌کشیم.

در ظاهر محبت وجود دارد و ممکن است در پشت آن قراردادی نانوشته شکل گرفته باشد:

من این را به تو می‌دهم و تو هم باید مرا تأیید کنی، دوست داشته باشی یا مطابق انتظار من رفتار کنی.

شکستن بت تأیید، این قراردادهای پنهان را نیز آشکار می‌کند.

آیا تشویق کردن دیگران اشتباه است؟

رهایی از نیاز به تأیید به معنای حذف تشویق و قدردانی از روابط نیست.

می‌توان از همسر تشکر کرد.

کودکی را تشویق کرد.

از تلاش همکار قدردانی کرد.

محبت و تحسین می‌توانند بخش‌هایی سازنده از رابطه باشند.

در این آموزش، توجه دوباره به نیت برمی‌گردد.

آیا تشویق را آزادانه می‌بخشم یا از آن برای کنترل رفتار دیگری استفاده می‌کنم؟

آیا به کودک آفرین می‌گویم چون می‌خواهم تلاش او را ببینم یا فقط زمانی تحسینش می‌کنم که مطابق خواسته من رفتار کند؟

آیا از همسرم تعریف می‌کنم و بعد همان تعریف را به بدهی تبدیل می‌کنم؟

ظاهر هر دو رفتار «تشویق» است و ریشه آن‌ها می‌تواند متفاوت باشد.

هم تشویق کردن، هم تشویق خواستن

وابستگی ممکن است در هر دو طرف رابطه شکل بگیرد.

یک نفر از تحسین برای جهت دادن به دیگری استفاده می‌کند و نفر دوم زندگی خودش را طوری تنظیم می‌کند که آن تحسین را از دست ندهد.

یکی خوراک می‌دهد و دیگری محتاج خوراک می‌شود.

آزادی هر دو کمتر می‌شود.

انسان بیدار همچنان می‌تواند از محبت و تعریف لذت ببرد.

اگر گفتند آفرین، قدردانی می‌کند.

اگر نگفتند، مسیرش را گم نمی‌کند.

اگر تحسین شد، آن را تمام هویت خودش نمی‌کند.

اگر نقد شد، تمام ارزشش فرو نمی‌ریزد.

خورشید برای کف زدن مردم طلوع نمی‌کند

یکی از تصویرهای اصلی این مرحله، خورشید است.

خورشید هر روز طلوع می‌کند.

اگر همه انسان‌ها خواب باشند، طلوع می‌کند.

اگر کسی متوجه زیبایی‌اش نشود، کار خودش را ادامه می‌دهد.

اگر هزار نفر از طلوع تعریف کنند، باز همان کاری را می‌کند که طبیعتش اقتضا می‌کند.

در تمثیل این آموزش، سالک کم‌کم تلاش می‌کند به چنین کیفیتی نزدیک شود.

کار درست خودش را انجام دهد چون آن کار با مسیر او هماهنگ است.

خدمت کند چون خدمت را درست می‌داند.

خلق کند چون چیزی برای خلق کردن دارد.

حرفی را که باید گفته شود بگوید، حتی وقتی برایش کف نمی‌زنند.

بخشی از آزادی از همین نقطه آغاز می‌شود.

چاپلوسی؛ شیرینی‌ای که می‌تواند منیت را تغذیه کند

همه ستایش‌ها الزاماً از یک نیت نمی‌آیند.

گاهی کسی با تعریف کردن قصد نزدیک شدن یا گرفتن چیزی را دارد.

گاهی می‌خواهد نقشی را که برای او مفید است همچنان بازی کنیم.

گاهی هم طرف مقابل قصد خاصی ندارد و ذهن خود ما کوچک‌ترین نگاه را به تحسین تبدیل می‌کند.

کسی به لباسمان نگاه می‌کند و ذهن فوری نتیجه می‌گیرد:

دیدی چقدر خوشش آمد؟

وقتی نیاز به تأیید شدید باشد، ذهن می‌تواند حتی بدون تعریف صریح دیگران برای خودش خوراک تولید کند.

هدف این مرحله دشمنی با تعریف نیست؛ شناخت وابستگی‌ای است که ارزشمندی انسان را محتاج جریان دائمی تحسین می‌کند.

نگاه مردم همیشه متغیر است

مولانا در همان غزل ۱۹۷۲ می‌گوید:

من غلام آن گل بینا که فارغ باشد او کان فلانم خار خواند وان فلانم یاسمین
مولانا، دیوان شمس، غزل ۱۹۷۲

همان ویژگی‌ای که امروز به خاطرش تحسین می‌شویم، ممکن است فردا از سوی فرد دیگری سرزنش شود.

یکی مهربانی را فضیلت می‌بیند و دیگری همان رفتار را ساده‌لوحی می‌نامد.

یکی قاطعیت را تحسین می‌کند و دیگری آن را خودخواهی می‌بیند.

یکی سکوت را وقار می‌داند و دیگری غرور.

آزادی زمانی بیشتر می‌شود که نامی که دیگران روی ما می‌گذارند تنها منبع شناخت ما از خودمان نباشد.

بی‌نیازی به معنای بی‌محبتی نیست

رهایی از تأییدطلبی قرار نیست انسان را سرد، بی‌عاطفه یا منزوی کند.

می‌توان مادر را عمیقاً دوست داشت و تصمیم‌های اصلی زندگی را فقط برای راضی نگه داشتن او نساخت.

می‌توان عاشق همسر بود و ارزش خود را به مقدار تعریف او گره نزد.

می‌توان فرزند را دوست داشت و او را بدهکار محبت‌های خود ندانست.

می‌توان از تعریف یک دوست خوشحال شد، بدون اینکه ادامه مسیر کاملاً به دریافت همان تعریف وابسته شود.

بی‌نیازی در این آموزش، محبت را حذف نمی‌کند؛ وابستگی پنهان را از محبت جدا می‌کند.

من چرا این کار را انجام می‌دهم؟

در آستانه بعضی انتخاب‌ها می‌توان سؤال ساده‌ای مطرح کرد:

اگر هیچ‌کس هرگز از این تصمیم من باخبر نمی‌شد، باز هم همین انتخاب را می‌کردم؟

اگر هیچ‌کس این لباس را نمی‌دید، باز هم آن را انتخاب می‌کردم؟

اگر هیچ‌کس نمی‌فهمید این کمک از طرف من بوده است، باز هم کمک می‌کردم؟

اگر کسی بابت این موفقیت تحسینم نمی‌کرد، باز هم دنبالش می‌رفتم؟

اگر انتخاب شغلی من هیچ اعتبار اجتماعی نداشت، هنوز این مسیر را می‌خواستم؟

این پرسش‌ها برای محکوم کردن نیت نیستند.

فقط کمک می‌کنند سهم نگاه دیگران را در تصمیم خودمان بهتر ببینیم.

وقتی بت تأیید می‌شکند

کم شدن وابستگی به تأیید ممکن است در ابتدا حس عجیبی ایجاد کند.

اگر سال‌ها بخشی از انگیزه ما از تحسین دیگران آمده باشد، وقتی این خوراک کمتر می‌شود ممکن است مدتی خلأ احساس کنیم.

در پشت همین خلأ، فرصت مهمی وجود دارد.

برای اولین بار واضح‌تر می‌توانیم ببینیم واقعاً چه می‌خواهیم.

چه کاری را دوست داریم.

چه چیزی با مسیر ما هماهنگ است.

و وقتی تماشاچی وجود ندارد، چه کسی هستیم.

سالن خالی می‌شود و شخصیت کمتر نمایشی ما فرصت بیشتری برای دیده شدن پیدا می‌کند.

نخ‌های وابستگی را پیدا کن

در مراقبه اصلی این جلسه، نخ‌هایی تصویر می‌شوند که انسان را مانند عروسک به آدم‌های مختلف متصل کرده‌اند. خود مراقبه در نسخه مقاله حذف شده است، اما مفهوم آن می‌تواند به یک تمرین خودشناسی تبدیل شود.

از چه کسی بیشترین تأیید را می‌خواهم؟

انتقاد چه کسی بیش از همه مرا به هم می‌ریزد؟

مقابل چه کسی بیشتر نقش بازی می‌کنم؟

برای راضی نگه داشتن چه کسی از خواسته واقعی خودم فاصله می‌گیرم؟

آفرین گفتن چه کسی ناگهان احساس ارزشمندی مرا چند برابر می‌کند؟

همان‌جا ممکن است یکی از نخ‌های مهم دیده شود.

دیدن نخ، آغاز کار کردن روی آن است.

مرکز ثقل را به درون برگردان

سالک نمی‌تواند دهان مردم را ببندد.

نمی‌تواند همه را مجبور کند او را درست بفهمند.

نمی‌تواند تضمین کند همیشه تحسین شود.

آنچه در اختیار اوست، تغییر مرکز ثقل زندگی خودش است.

از تشویق مردم به شناخت نیت.

از محبوب دیده شدن به صادقانه زندگی کردن.

از ساختن تصویر خوب به انجام دادن عمل درست.

از «فلانی درباره من چه فکر می‌کند؟» به «این انتخاب با حقیقت و مسیر من چه نسبتی دارد؟»

هرچه این مرکز استوارتر شود، بالا و پایین شدن نظر دیگران قدرت کمتری بر جهت زندگی پیدا می‌کند.

کار درست را انجام بده و رهایش کن

یکی از تمرین‌های ساده این مرحله چنین است:

کار درست را انجام بده و بعد رهایش کن.

اگر کسی فهمید، دریافتش کن.

اگر نفهمید، کیفیت عمل را به آگاهی او وابسته نکن.

اگر تشکر کرد، سپاسگزار باش و عبور کن.

اگر تشکر نکرد، خوبی عمل از بین نرفته است.

اگر تحسین شدی، آن تحسین را به تعریف کامل هویتت تبدیل نکن.

اگر نادیده گرفته شدی، مسیر درستت لزوماً بی‌ارزش نشده است.

تمرین چنین آزادی‌ای می‌تواند سهم نگاه مردم را در نیت کمتر و خلوص عمل را بیشتر کند.

ذکر این مرحله

ذکر این مرحله در متن آموزشی چنین معرفی شده است:

یا غنی

«الغنی» از اوصاف خداوند در قرآن است:

يَا أَيُّهَا النَّاسُ أَنْتُمُ الْفُقَرَاءُ إِلَى اللَّهِ وَاللَّهُ هُوَ الْغَنِيُّ الْحَمِيدُ

قرآن کریم، سوره فاطر، آیه ۱۵

در چارچوب این مرحله، ذکر «یا غنی» یادآور بی‌نیازی الهی و دعوتی برای کمتر کردن وابستگی انسان به نگاه و تأیید مردم است.

مقصود این نیست که انسان به بی‌نیازی مطلق برسد؛ در همین آیه، انسان نیازمند خدا معرفی شده است. تمرین این مرحله بیشتر درباره رها شدن از گدایی مداوم ارزش و هویت از مردم است.

سالک به خودش یادآوری می‌کند:

می‌توانم دوست داشته باشم، بدون اینکه برده نگاه دیگری باشم.

می‌توانم خدمت کنم، حتی وقتی کسی نمی‌بیند.

می‌توانم راه خودم را ادامه دهم، حتی وقتی برایم کف نمی‌زنند.

و می‌توانم ارزش خودم را فقط از نظر متغیر آدم‌ها قرض نگیرم.

مقالات مرتبط

دیدگاه‌ها و نظرات

نظرات و تجربیات خود را با دیگران به اشتراک بگذارید

ثبت دیدگاه جدید
0 / 1000 کاراکتر
نظرات کاربران0

هنوز نظری ثبت نشده است

اولین نفری باشید که دیدگاه خود را به اشتراک می‌گذارد!