مراتب سلوک؛ قسمت سی ام: عشق بی‌دلیل

عشق بی‌دلیل یعنی محبت کنیم چون درونمان چیزی برای بخشیدن دارد، نه برای اینکه طرف مقابل بدهکار ما شود. این عشق مرز را حذف نمی‌کند؛ وابستگی، مالکیت و دفتر حساب پنهان را زیر سؤال می‌برد.

مراتب سلوک؛ قسمت بیست‌ونهم: عشق بی‌دلیل

با عبور از دروازه صفر، جنس مسیر تغییر می‌کند و دهه تازه‌ای آغاز می‌شود؛ دهه عشق.

اما عشقی که در این مرحله درباره آن صحبت می‌شود، فقط همان احساسی نیست که نسبت به همسر، فرزند، دوست یا انسانی دوست‌داشتنی تجربه می‌کنیم.

سالک قرار است یک لایه عمیق‌تر را ببیند:

اگر محبت من کاملاً وابسته به رفتار دیگری باشد، چه اتفاقی می‌افتد؟

اگر تا زمانی دوستت داشته باشم که مرا بفهمی، تحسینم کنی، مطابق میل من رفتار کنی و چیزی به من برگردانی، آیا هنوز بخشی از رابطه شبیه معامله نیست؟

در این مرحله، عشق بی‌دلیل به معنای دوست داشتن بدون شعور، عزت یا مرز نیست.

موضوع، پیدا کردن سرچشمه‌ای از محبت در درون است که برای جاری شدن، هر لحظه منتظر تأیید و پرداخت دیگری نباشد.

فهرست مطالب

  1. عشق بی‌دلیل چیست؟
  2. مولانا؛ علت عاشق از علت‌ها جداست
  3. عشق‌هایی که به «رنگ» وابسته‌اند
  4. خورشید باش
  5. چرا برای محبت گدایی می‌کنیم؟
  6. وقتی سرچشمه عشق را فقط بیرون می‌بینیم
  7. از «عاشق بودن» تا «عشق بودن»
  8. تمرین دیدن روشنایی در کسی که دوستش نداری
  9. عشق واقعی دفتر حساب باز نمی‌کند
  10. عاشقی که خدمات خودش را شمرد
  11. پاک‌بازی و مزد نخواستن
  12. «مردن» در عشق یعنی چه؟
  13. عشق، شعله‌ای که سراغ منِ طلبکار می‌رود
  14. رابطه چگونه کوره خودشناسی می‌شود؟
  15. عشق بی‌دلیل، بی‌مرزی نیست
  16. وقتی فداکاری تبدیل به باج عاطفی می‌شود
  17. محبت، عزت و نه گفتن
  18. عشق از نقطه صفر می‌جوشد
  19. کار کردن روی خود، بخشی از عشق به دیگران است
  20. خورشید بودن در زندگی روزمره
  21. فاصله بگیر، اما تاریکی را حمل نکن
  22. ذکر این مرحله
  23. منابع

عشق بی‌دلیل چیست؟

بخش زیادی از چیزی که در روابط «عشق» می‌نامیم، در عمل با شرط‌هایی همراه است.

اگر به من احترام بگذاری، دوستت دارم.

اگر حالم را خوب کنی، محبت می‌کنم.

اگر همان آدمی باشی که من انتظار دارم، کنارت می‌مانم.

اگر محبت مرا پاسخ بدهی، من هم ادامه می‌دهم.

وجود نیاز و انتظار در رابطه به‌خودی‌خود غیرطبیعی نیست. روابط انسانی سالم به گفت‌وگو، مسئولیت و دوسویگی نیاز دارند.

سؤال این مرحله درباره لایه عمیق‌تری است:

آیا تمام توان من برای محبت کردن، در اختیار رفتار طرف مقابل است؟

اگر او آن چیزی را که می‌خواهم به من ندهد، آیا من نیز فوراً کیفیت خودم را عوض می‌کنم؟

عشق بی‌دلیل در این آموزش، حرکت به سمت محبتی است که فقط محصول معامله با رفتار دیگری نباشد.

مولانا؛ علت عاشق از علت‌ها جداست

مولانا در دفتر اول مثنوی می‌گوید:

علّت عاشق ز علت‌ها جداست عشقْ اصطرلاب اسرارِ خداست
مولانا، مثنوی معنوی، دفتر اول، بخش ۶

در متن دقیق مثنوی، مصرع نخست «علت عاشق» است، نه «علت عشق».

مولانا در ادامه نیز از ناتوانی زبان و عقل در توضیح کامل عشق سخن می‌گوید.

در کاربرد این جلسه، این بیت یادآور عشقی است که نمی‌توان تمام حقیقت آن را فقط با فهرستی از منفعت‌ها توضیح داد:

چون زیبا بود.

چون به من توجه کرد.

چون امنیت داد.

چون مرا تأیید کرد.

عشق این مرحله قرار است آرام‌آرام از این محاسبه‌ها عمیق‌تر شود.

عشق‌هایی که به «رنگ» وابسته‌اند

مولانا در داستان کنیزک و زرگر می‌گوید:

عشق‌هایی کز پی رنگی بود عشق نبود عاقبت ننگی بود
مولانا، مثنوی معنوی، دفتر اول، بخش ۹

در بافت اصلی داستان، «رنگ» به زیبایی و ظاهر پیوند دارد و عشق کنیزک با از دست رفتن جمال زرگر سرد می‌شود.

این جلسه مفهوم «رنگ» را گسترده‌تر می‌بیند.

رنگ فقط چهره نیست.

ممکن است موقعیت باشد.

پول باشد.

رفتار دلخواه باشد.

احساس امنیت باشد.

تصویری باشد که از فرد مقابل برای خودمان ساخته‌ایم.

هرجا محبت فقط به یک ویژگی موقت بسته شده باشد، با تغییر همان ویژگی نیز آزمون آغاز می‌شود.

خورشید باش

تصویر اصلی این جلسه خورشید است.

خورشید برای تابیدن از کسی اجازه نمی‌گیرد.

نمی‌پرسد چه کسی از نور من تشکر خواهد کرد.

میزان نور خودش را با تعداد تشویق‌ها تنظیم نمی‌کند.

اگر کسی پشت به نور بایستد، ماهیت خورشید تغییر نمی‌کند.

در این آموزش، سالک نیز دعوت می‌شود محبت را فقط واکنشی به رفتار مردم نداند.

محبت کنم چون درون من چیزی برای بخشیدن دارد، نه فقط برای اینکه دیگری چیزی به من برگرداند.

این تمثیل وعده نمی‌دهد که دیگران نیز در پاسخ به محبت ما تغییر خواهند کرد.

خورشید بودن درباره کیفیت خود ماست، نه تضمین رفتار دیگران.

چرا برای محبت گدایی می‌کنیم؟

چرا یک بی‌توجهی کوچک ساعت‌ها ذهن ما را درگیر می‌کند؟

چرا لازم داریم همسرمان بارها ثابت کند هنوز ما را دوست دارد؟

چرا گاهی از فرزند انتظار داریم محبت‌های گذشته ما را به همان شکل پس بدهد؟

چرا دیده نشدن، تا این اندازه روی احساس ارزشمندی اثر می‌گذارد؟

در نگاه این جلسه، بخشی از پاسخ این است که عشق را چیزی تصور کرده‌ایم که فقط بیرون از ما وجود دارد.

پس باید کسی آن را به ما بدهد.

کسی مرا بخواهد.

کسی مرا انتخاب کند.

کسی مرا ببیند.

کسی احساس ارزشمندی را در من ایجاد کند.

از همین‌جا، محبت از یک ارتباط زیبا به نیاز دائمی برای تغذیه هویت نزدیک می‌شود.

وقتی سرچشمه عشق را فقط بیرون می‌بینیم

در آموزه این جلسه، سرچشمه عشق پیش از هر چیز در قلب خود انسان جست‌وجو می‌شود.

این به معنای بی‌نیازی کامل از محبت دیگران نیست.

انسان موجودی رابطه‌مند است و دوست داشته شدن، صمیمیت و تعلق نیازهای واقعی زندگی انسانی‌اند.

مسئله این است که تمام ظرفیت تجربه عشق را به حضور یک فرد خاص محدود نکنیم.

اگر تنها راه تجربه ارزشمندی و محبت، رفتار دیگری باشد، با هر عقب‌نشینی او چیزی در ما فرو می‌ریزد.

اما اگر ارتباط با سرچشمه درونی قوی‌تر شود، رابطه شکل دیگری پیدا می‌کند:

دیگری تنها منبع عشق نیست.

او انسانی است که می‌توانم عشق را با او تجربه و مبادله کنم.

از «عاشق بودن» تا «عشق بودن»

میان یک حالت عاطفی و یک کیفیت وجودی تفاوت وجود دارد.

«عاشق بودن» ممکن است به یک فرد، دوره یا وضعیت خاص وابسته باشد.

امروز بسیار نزدیکیم و محبت فراوان است.

فردا رنجشی رخ می‌دهد و می‌گوییم دیگر هیچ حسی نداریم.

در این مرحله، مقصد عمیق‌تر از افزایش تعداد آدم‌هایی است که دوستشان داریم.

سالک می‌خواهد کیفیتی از محبت در شخصیت خودش رشد کند.

آن وقت احترام فقط مخصوص کسانی نیست که به ما نزدیک‌اند.

می‌توان با یک غریبه نیز انسانی رفتار کرد.

می‌توان با کسی که دوستش نداریم، بدون تحقیر برخورد کرد.

و حتی در فردی که آزارمان داده، در صورت امکان، انسان را پشت رفتار او دید؛ بدون اینکه خطایش را پاک کنیم.

تمرین دیدن روشنایی در کسی که دوستش نداری

یکی از تمرین‌های این جلسه این است که انسانی را که دوستش نداریم در نظر بگیریم و تلاش کنیم دست‌کم یک ویژگی روشن در او پیدا کنیم.

شاید مسئولیتی را خوب انجام می‌دهد.

شاید نسبت به خانواده‌اش متعهد است.

شاید استعدادی دارد.

شاید در موقعیتی به دیگری کمک کرده است.

هدف تمرین این نیست که تاریکی را انکار کنیم.

اگر آن فرد رفتاری نادرست یا آسیب‌زننده دارد، همان رفتار می‌تواند همچنان نادرست باشد.

تمرین فقط می‌خواهد چشم ما را از یک عادت بیرون بیاورد:

وقتی کسی را دوست نداریم، تمام وجود او را به همان بخشی که از آن متنفریم تقلیل ندهیم.

عشق واقعی دفتر حساب باز نمی‌کند

در روابط، یک دفتر حساب پنهان می‌تواند سال‌ها باز بماند.

من این کار را برایت کردم.

من بیشتر فداکاری کردم.

من برای تو از خودم گذشتم.

من همیشه بودم.

حالا تو چه چیزی به من بدهکاری؟

گاهی واقعاً زحمت زیادی کشیده‌ایم و رابطه نیز ممکن است ناعادلانه یا یک‌طرفه باشد. دیدن این واقعیت مهم است.

اما لایه دیگری هم وجود دارد:

آیا بخششی را که روزی با عنوان عشق انجام داده‌ام، سال‌ها در دفتر بدهکاری دیگری ثبت کرده‌ام؟

اگر بله، ممکن است بخشی از آن فداکاری از ابتدا با انتظار بازپرداخت همراه بوده باشد.

عاشقی که خدمات خودش را شمرد

مولانا در دفتر پنجم مثنوی داستان عاشقی را نقل می‌کند که نزد معشوق می‌رود و کارهایی را که برای او انجام داده یکی‌یکی برمی‌شمارد:

آن یکی عاشق به پیش یار خود می‌شمرد از خدمت و از کار خود
کز برای تو چنین کردم چنان تیرها خوردم درین رزم و سنان

معشوق پس از شنیدن این سخنان می‌گوید کارهای بسیاری کرده‌ای، اما اصل عشق هنوز باقی مانده است.

گفت معشوق این همه کردی ولیک گوش بگشا پهن و اندر یاب نیک
کانچ اصل اصل عشقست و ولاست آن نکردی اینچ کردی فرعهاست
گفتش آن عاشق بگو که آن اصل چیست گفت اصلش مردنست و نیستیست
مولانا، مثنوی معنوی، دفتر پنجم، بخش ۵۶

در چارچوب این جلسه، «من این همه کردم» همان منِ طلبکاری است که هنوز می‌خواهد در مرکز عشق دیده شود.

پاک‌بازی و مزد نخواستن

مولانا در دفتر ششم نیز از کیفیت دیگری از عاشق سخن می‌گوید:

پاک می‌بازد نباشد مزدجو آنچنان که پاک می‌گیرد ز هو
می‌دهد حق هستیش بی‌علتی می‌سپارد باز بی‌علت فتی
مولانا، مثنوی معنوی، دفتر ششم، بخش ۶۸

این ابیات مستقیماً در همان داستان عاشق و معشوق دفتر پنجم نیستند، اما از نظر معنا با موضوع «مزدجو نبودن» پیوند دارند.

در کاربرد این جلسه، محبت پاک تا جای ممکن از این قرارداد فاصله می‌گیرد:

من می‌دهم تا حتماً همان مقدار دریافت کنم.

این به معنای مطلوب دانستن رابطه یک‌طرفه نیست.

رابطه انسانی همچنان می‌تواند به دوسویگی، احترام و مسئولیت نیاز داشته باشد.

بحث درباره تبدیل نکردن هر محبت به سند طلبکاری است.

«مردن» در عشق یعنی چه؟

در داستان عاشق و معشوق، پاسخ «اصلش مردن است و نیستی است» ممکن است بدون توضیح درست فهمیده نشود.

این مقاله آن را به مرگ جسمانی تعبیر نمی‌کند.

در چارچوب سلوکی جلسه، موضوع مرگ اختیاری من‌هایی است که عشق را به میدان اثبات خود تبدیل می‌کنند.

منی که می‌گوید:

من بیشتر دوست داشتم.

من این همه کار کردم.

من باید دیده شوم.

من حق دارم پاسخ مشخصی بگیرم.

من باید بدانم در ذهن تو چه جایگاهی دارم.

هرچه این منِ حسابگر کم‌رنگ‌تر شود، امکان تجربه محبتی آزادتر بیشتر می‌شود.

عشق، شعله‌ای که سراغ منِ طلبکار می‌رود

مولانا در دفتر پنجم می‌گوید:

عشق آن شعله‌ست کو چون بر فروخت هرچه جز معشوق باقی جمله سوخت
مولانا، مثنوی معنوی، دفتر پنجم، بخش ۲۹

در بافت شعر، مولانا از عشقی سخن می‌گوید که غیر معشوق را از مرکز کنار می‌زند.

در کاربرد این جلسه، آتش عشق قبل از اینکه سراغ تغییر دادن دیگری برود، چیزی را در خود عاشق آشکار می‌کند.

مالکیت.

حسادت.

نیاز به تأیید.

ترس از دست دادن.

خودخواهی.

انتظار بازپرداخت.

در این معنا، رابطه می‌تواند میدان دیدن همان چیزهایی شود که جریان آزاد محبت را محدود می‌کنند.

رابطه چگونه کوره خودشناسی می‌شود؟

عشق فقط احساس خوشایند تولید نمی‌کند.

گاهی نزدیک شدن به یک انسان، عمیق‌ترین ترس‌ها و سایه‌های ما را نیز بیدار می‌کند.

چرا وقتی دیر جواب می‌دهد این‌قدر می‌ترسم؟

چرا حضور فرد دیگری مرا تا این اندازه حسود می‌کند؟

چرا لازم دارم دائماً از علاقه او مطمئن شوم؟

چرا مخالفت او را به معنای دوست نداشتن می‌گیرم؟

چرا برای نگه داشتن رابطه از خودم عبور می‌کنم؟

اگر سالک در حضور بماند، این لحظه‌ها می‌توانند به جای اینکه فقط دعوای بیرونی بسازند، چیزی درباره درون نیز نشان دهند.

در این معنا، عشق خودش بخشی از مسیر خودشناسی می‌شود.

عشق بی‌دلیل، بی‌مرزی نیست

این یکی از مهم‌ترین مرزهای این مرحله است.

مثل خورشید بودن به معنای اجازه دادن به هر نوع رفتار نیست.

عشق با باج دادن فرق دارد.

با ناتوانی در «نه» گفتن فرق دارد.

با ماندن در سوءاستفاده فرق دارد.

با نابود کردن نیازهای خود برای راضی نگه داشتن دیگری فرق دارد.

می‌توان کسی را دوست داشت و با رفتارش مخالفت کرد.

می‌توان خیر او را خواست و از او فاصله گرفت.

می‌توان کینه نداشت و در عین حال اجازه ورود دوباره به همان رابطه را نداد.

می‌توان مهربان بود و مرز روشن داشت.

عشق خالص به حذف عزت و آگاهی نیاز ندارد.

وقتی فداکاری تبدیل به باج عاطفی می‌شود

گاهی چیزی که نامش را فداکاری گذاشته‌ایم، در عمق خودش قراردادی پنهان دارد.

هر درخواستی را قبول می‌کنم تا دوستم داشته باشی.

هیچ‌وقت مخالفت نمی‌کنم تا ترکم نکنی.

از حق خودم می‌گذرم تا آدم خوبی به نظر برسم.

خودم را خسته می‌کنم تا بالاخره قدرم را بدانی.

ظاهر این رفتار ممکن است بسیار فداکارانه باشد، اما زیر آن ترسی جدی وجود داشته باشد:

اگر نه بگویم، دیگر محبوب نیستم.

این همان چیزی است که در این جلسه می‌توان «باج عاطفی برای گرفتن محبت» نامید.

عشق بی‌دلیل قرار است انسان را از چنین معامله‌ای آزادتر کند، نه اینکه او را بیشتر در آن فرو ببرد.

محبت، عزت و نه گفتن

گاهی شکل عاشقانه یک رفتار، یک «نه» روشن است.

نه به تحقیر.

نه به تجاوز از مرزها.

نه به دروغ.

نه به ادامه الگویی که به هر دو نفر آسیب می‌زند.

نحوه گفتن «نه» نیز بخشی از مسیر است.

می‌توان از خود دفاع کرد بدون اینکه هدف، خرد کردن دیگری باشد.

می‌توان فاصله گرفت بدون اینکه سال‌ها نفرت را حمل کرد.

می‌توان رابطه را تمام کرد و در همان حال آرزو نکرد دیگری نابود شود.

مرز، لزوماً نقطه مقابل عشق نیست.

گاهی مرز روشن همان چیزی است که محبت را از ترس و وابستگی جدا می‌کند.

عشق از نقطه صفر می‌جوشد

ارتباط این جلسه با «دروازه صفر» مهم است.

در نقطه صفر، انسان برای لحظه‌ای از رفت‌وآمد دائمی میان گرفتن و پس دادن، تأیید و رد شدن، خواستن و نخواستن فاصله می‌گیرد.

وقتی این هیاهو کمتر می‌شود، در منطق این آموزش کیفیت دیگری فرصت ظهور پیدا می‌کند:

عشق.

تا وقتی تمام ذهن در حال حساب کردن است، محبت نیز به‌سادگی وارد دفتر حساب می‌شود.

من چند بار تماس گرفتم؟

تو چند بار؟

من چه چیزی خریدم؟

تو چه دادی؟

من چقدر کوتاه آمدم؟

تو چرا جبران نکردی؟

نقطه صفر برای لحظه‌ای امکان خروج از همین معامله را فراهم می‌کند.

محبتی جاری می‌شود که پیش از دادن، ماشین حساب را روشن نکرده است.

کار کردن روی خود، بخشی از عشق به دیگران است

عشق به دیگران از خودشناسی جدا نیست.

اگر درون من پر از ترس، حسادت، وابستگی و نیاز شدید به تأیید باشد، بخشی از محبتم نیز با همین لایه‌ها مخلوط خواهد شد.

ممکن است خدمت کنم و منتظر تشکر باشم.

ممکن است نامش را عشق بگذارم و در واقع بخواهم دیگری را کنترل کنم.

ممکن است نامش را فداکاری بگذارم و از ترس طرد شدن نتوانم هیچ مرزی تعیین کنم.

هر سایه‌ای که در خودمان می‌بینیم و مسئولیتش را می‌پذیریم، امکان رابطه‌ای پاک‌تر را بیشتر می‌کند.

وقتی وابستگی کمتر شود، آزادی بیشتری برای دوست داشتن ایجاد می‌شود.

وقتی نیاز به تأیید کمتر شود، محبت نیز کمتر به معامله شبیه می‌شود.

وقتی خشم و ترس دیده شوند، احتمال اینکه همه آن‌ها روی معشوق فرافکنی شوند کمتر می‌شود.

به همین معنا، کار روی خود می‌تواند یکی از عمیق‌ترین شکل‌های مسئولیت در برابر کسانی باشد که دوستشان داریم.

خورشید بودن در زندگی روزمره

خورشید بودن زمانی آزمون می‌شود که طرف مقابل مطابق میل ما نیست.

وقتی کسی بداخلاق است.

وقتی تحویلمان نمی‌گیرد.

وقتی ما را نمی‌فهمد.

وقتی انسانی را دوست‌داشتنی نمی‌بینیم.

قرار نیست به زور احساس صمیمیت بسازیم.

تمرین محدودتر است:

کیفیت خودم را تا جای ممکن به رفتار او نفروشم.

اگر لازم است مرز بگذارم، مرز می‌گذارم.

اگر لازم است دور شوم، دور می‌شوم.

اگر لازم است مخالفت کنم، مخالفت می‌کنم.

اما تلاش می‌کنم برای مقابله با تاریکی، خودم به همان تاریکی تبدیل نشوم.

من مسئول نور خودم هستم.

دیگری مسئول انتخاب خودش در برابر آن است.

فاصله بگیر، اما تاریکی را حمل نکن

عشق بی‌دلیل همیشه به معنای نزدیک ماندن نیست.

گاهی سالم‌ترین تصمیم، فاصله است.

گاهی رابطه باید تمام شود.

گاهی اعتماد از بین رفته و بازسازی آن ممکن نیست.

گاهی امنیت جسمی یا روانی اجازه ادامه ارتباط را نمی‌دهد.

در چنین موقعیتی نیز یک کار درونی باقی می‌ماند:

آیا بعد از رفتن، هنوز سال‌ها او را در ذهن خودم حمل می‌کنم؟

آیا تمام رفتار من با انسان‌های بعدی واکنشی به زخم همان رابطه است؟

آیا برای آزاد شدن خودم می‌توانم به‌تدریج از کینه فاصله بگیرم، حتی اگر دیگر هرگز به آن رابطه برنگردم؟

در این معنا، عشق گاهی نزدیک شدن است و گاهی آزاد کردن خود از نفرتی که بعد از فاصله همچنان ما را به دیگری بسته نگه داشته است.

ذکر این مرحله

ذکر این مرحله در متن آموزشی چنین معرفی شده است:

یا حَبِيبُ

در دعای جوشن کبیر نیز تعبیر «یا حبیب» در فراز پنجاه‌ونهم و در عبارت گسترده‌تری آمده است:

يَا حَبِيبَ مَنْ لَا حَبِيبَ لَهُ

دعای جوشن کبیر، فراز ۵۹

یعنی:

«ای محبوب و دوستِ آن‌کس که محبوبی ندارد.»

شکل کوتاه «یا حبیب» در این مقاله همان ذکر معرفی‌شده در این مرحله است و اختصاص آن به منزل «عشق بی‌دلیل» مربوط به ساختار آموزشی دوره است.

در این مرحله، ذکر یادآوری می‌کند که عشق پیش از آنکه چیزی برای گرفتن باشد، می‌تواند کیفیتی برای زیستن باشد.

محبت کنم، بدون اینکه خودم را بفروشم.

ببخشم، بدون اینکه هر بخشش را در دفتر طلب ثبت کنم.

مرز داشته باشم، بدون اینکه مجبور باشم کینه بسازم.

در دیگران فقط تاریکی را نبینم.

و هرجا دیدم برای گرفتن چند قطره محبت تمام خودم را به دیگری سپرده‌ام، دوباره به سرچشمه برگردم.

خورشید برای خورشید بودن منتظر تشویق کسی نمی‌ماند.

می‌تابد چون نور دارد.

شاید آغاز عشق بی‌دلیل همین باشد:

نه اینکه همه انسان‌ها را یکسان دوست داشته باشیم، بلکه نگذاریم رفتار انسان‌ها ما را از کیفیت انسانی خودمان جدا کند.

منابع

  • مولانا جلال‌الدین محمد بلخی، مثنوی معنوی، دفتر اول، بخش ۶؛ «علت عاشق ز علت‌ها جداست».
  • مولانا جلال‌الدین محمد بلخی، مثنوی معنوی، دفتر اول، بخش ۹؛ «عشق‌هایی کز پی رنگی بود».
  • مولانا جلال‌الدین محمد بلخی، مثنوی معنوی، دفتر پنجم، بخش ۵۶؛ داستان عاشق و معشوق و «اصلش مردن است و نیستی است».
  • مولانا جلال‌الدین محمد بلخی، مثنوی معنوی، دفتر پنجم، بخش ۲۹؛ «عشق آن شعله‌ست کو چون بر فروخت».
  • مولانا جلال‌الدین محمد بلخی، مثنوی معنوی، دفتر ششم، بخش ۶۸؛ «پاک می‌بازد نباشد مزدجو».
  • دعای جوشن کبیر، فراز ۵۹؛ «یا حبیب من لا حبیب له».

مقالات مرتبط

دیدگاه‌ها و نظرات

نظرات و تجربیات خود را با دیگران به اشتراک بگذارید

ثبت دیدگاه جدید
0 / 1000 کاراکتر
نظرات کاربران0

هنوز نظری ثبت نشده است

اولین نفری باشید که دیدگاه خود را به اشتراک می‌گذارد!