مراتب سلوک؛ قسمت سیوپنجم: بقای بعد از فنا
فنا پایان ماجرا نبود.
در قسمت قبل گفتیم فنا در زبان این مسیر یعنی آن منهای کهنه، وابستگیها، ترسها، حرصها و هویتهایی که تمام وجود خودمان را به آنها بستهایم، آرامآرام قدرت سابق را از دست بدهند.
اما اگر تمام مسیر فقط خالی شدن بود، سؤال مهمی باقی میماند:
بعد از فنا چه میشود؟
اگر منهای قبلی عقب رفتند، چه کسی زندگی میکند؟
چه کسی کار میکند؟
چه کسی ازدواج میکند، میخندد، سفر میرود، پول درمیآورد، غذا میخورد و در میان مردم زندگی میکند؟
اینجاست که مفهوم «بقا» معنا پیدا میکند.
بقا یعنی به زندگی برگردی، اما رابطهات با زندگی دیگر دقیقاً همان رابطه قبلی نباشد.
همان جهان است.
همان خانه.
همان خانواده.
همان کار.
همان خیابانها.
اما چشمی که همه اینها را میبیند، تغییر کرده است.
در تعبیر این جلسه، فنا شبیه رفتن به کوه قاف است و بقا، بازگشتن از کوه قاف به شهر با دلی سیمرغی.
فهرست مطالب
- بقا در عرفان چیست؟
- فنا و بقا؛ خالی شدن و دوباره زیستن
- تولد دوم؛ وقتی جهان دوباره تازه میشود
- مولانا و «دوم بار زاده شدن»
- عارف قرار نیست در غار بماند
- بازگشت به کار، خانواده و اجتماع
- همان کارها، با یک نسبت درونی دیگر
- لذت میماند، اسارت کمتر میشود
- از دیدن اشیا تا دیدن نشانه و تجلی
- «فأینما تولوا فثم وجه الله» چگونه فهمیده شود؟
- انسان کامل؛ آینه، نه خدا
- نور از آینه نیست
- تولد دوباره را از کجا میتوان شناخت؟
- تفاوت در اثر دیده میشود، نه در ادعا
- مولانا؛ از یکی عسل و از دیگری نیش
- بازگشت به میان مردم، این بار برای خدمت
- از چاه معمولی، یوسف بیرون آوردن
- اگر نور هست، باید جایی بتابد
- کار پاکان را از ظاهر قیاس نکن
- مهمتر از ظاهر عمل، منبع عمل است
- بقا؛ دوباره «بله» گفتن به زندگی
- بازگشت به دنیا، بازگشت به اسارت نیست
- بقا در زندگی روزمره چگونه دیده میشود؟
- ذکر این مرحله
- منابع
بقا در عرفان چیست؟
«بقا» در سنت عرفانی معمولاً در کنار «فنا» فهمیده میشود.
اگر فنا کمرنگ شدن صفات و چسبندگیهایی باشد که نفس را در مرکز همه چیز قرار میدهند، بقا مرحلهای است که انسان پس از این خالی شدن دوباره زندگی میکند، اما با کیفیتی متفاوت.
در این آموزش، بقا به معنای کنار گذاشتن شخصیت انسانی نیست.
انسان هنوز انتخاب دارد.
کار میکند.
رابطه دارد.
مسئولیت میپذیرد.
لذت میبرد.
گاهی ناراحت میشود.
اما برخی چیزهایی که قبلاً صاحب او بودند، حالا بیشتر به ابزار تبدیل شدهاند.
بقا یعنی زندگی ادامه دارد، اما «منِ سابق» دیگر تنها مرکز تفسیر زندگی نیست.
فنا و بقا؛ خالی شدن و دوباره زیستن
فنا و بقا را میتوان دو حرکت مرتبط دید.
در فنا چیزی کنار میرود.
کینهای کمرنگ میشود.
حرصی ضعیفتر میشود.
نیاز به تأیید کمتر فرمان میدهد.
مالکیت از مرکز هویت فاصله میگیرد.
در بقا، فضای ایجادشده قرار نیست خالی باقی بماند.
بخشندگی بیشتر میشود.
خدمت جای بیشتری باز میکند.
حضور بیشتر میشود.
رابطه با دنیا آزادتر میشود.
در یک بیان ساده، فنا کم شدن حکومت بعضی صفات است و بقا ادامه زندگی با کیفیتی که بعد از این کم شدن امکان ظهور پیدا کرده است.
تولد دوم؛ وقتی جهان دوباره تازه میشود
نوزاد وقتی وارد جهان میشود، هنوز همه چیز برایش عادی نشده است.
نور تازه است.
صدا تازه است.
چهرهها تازهاند.
جهان هنوز در پسزمینه ذهن ناپدید نشده است.
در این جلسه، تولد معنوی نیز به تغییر در کیفیت دیدن نزدیک میشود.
همان درختی که صدها بار دیدهای، فقط یک شیء بیاهمیت در حاشیه خیابان نیست.
آب فقط چیزی برای مصرف کردن نیست.
انسانها فقط عنوان و شغل و نقش اجتماعی نیستند.
جهان همان جهان است، اما عادت دیگر همه آن را نپوشانده است.
در این معنا، «تولد دوباره» ساختن یک جهان جدید نیست؛ دیدن دوباره همین جهان با چشمی تازهتر است.
مولانا و «دوم بار زاده شدن»
مولانا در دفتر سوم مثنوی از «دوم بار» زاده شدن انسان سخن میگوید:
بافت اصلی این ابیات پیچیدهتر از تعبیر ساده «شروع یک زندگی تازه» است و درباره نسبت انسان با علتها، صورت و حقیقت سخن میگوید.
در کاربرد این جلسه، تعبیر «دوم بار زاده شدن» برای توضیح کیفیتی استفاده میشود که پس از فنا شکل میگیرد:
انسان هنوز همان انسان است، اما نسبتش با جهان قبلی تغییر کرده است.
عارف قرار نیست در غار بماند
یکی از سوءبرداشتهای رایج درباره معنویت این است که هرچه انسان سلوکیتر شود باید از زندگی عادی بیشتر فاصله بگیرد.
نه تجارت.
نه مال.
نه خانواده.
نه مهمانی.
نه سفر.
نه لذت.
انگار مقصد نهایی، ترک کامل جامعه است.
اما در منطق این جلسه، خلوت وسیله است نه مقصد.
سکوت میتواند چیزی را آشکار کند.
روزه میتواند وابستگی را نشان دهد.
خلوت میتواند امکان دیدن ذهن را بیشتر کند.
اما اگر تمام نتیجه سلوک فرار از زندگی باشد، مرحله بقا هنوز معنای خودش را پیدا نکرده است.
بازگشت به کار، خانواده و اجتماع
سالک دوباره برمیگردد.
کار میکند.
ممکن است ازدواج کند.
فرزند داشته باشد.
پول به دست بیاورد.
سفر برود.
مهمانی بدهد.
در اجتماع زندگی کند.
ظاهر زندگی میتواند بسیار معمولی باشد.
تفاوت اصلی در جهت درونی است.
قبلاً ممکن بود دنیا فقط مادهای برای تغذیه هویت باشد.
حالا همان دنیا میتواند میدان حضور، تجربه، خدمت و رشد باشد.
بقا بازگشت به زندگی است، نه بازگشت اجباری به همان وابستگیها.
همان کارها، با یک نسبت درونی دیگر
دو نفر میتوانند هر دو پول دربیاورند.
هر دو خانه داشته باشند.
هر دو سفر بروند.
هر دو تجارت کنند.
هر دو به دیگران کمک کنند.
اما ریشه اعمالشان یکسان نباشد.
یک نفر پول را برای اثبات ارزش خودش میخواهد.
دیگری میتواند پول را ابزار زندگی و خدمت ببیند.
یکی سفر میرود فقط برای فرار از خودش و گرفتن هیجان تازه.
دیگری ممکن است همان سفر را واقعاً تجربه کند.
یکی خدمت میکند و منتظر دیده شدن میماند.
دیگری کار را انجام میدهد و بعد کنار میرود.
در بقا، شکل زندگی الزاماً عوض نمیشود؛ نسبت انسان با آن عوض میشود.
لذت میماند، اسارت کمتر میشود
بقا لذت را دشمن معنویت نمیکند.
غذا میتواند خوشمزه باشد.
خانه میتواند زیبا باشد.
سفر میتواند لذتبخش باشد.
محبت یک انسان میتواند قلب را گرم کند.
مسئله از لذت بردن شروع نمیشود.
مسئله این است که آیا با رفتن آن لذت، تمام هویت انسان نیز فرو میریزد؟
فنا قرار بود بخشی از همین چسبندگی را ضعیف کند.
بقا اجازه میدهد انسان دوباره داشته باشد و لذت ببرد، اما کمتر «داشتهشده» باشد.
از دیدن اشیا تا دیدن نشانه و تجلی
در زبان عرفانی، یکی از تغییرهای نگاه این است که جهان فقط مجموعهای از اشیای جدا از هم دیده نمیشود.
درخت میتواند یادآور حیات باشد.
باران یادآور بخشندگی شود.
انسانی میتواند مجرای مهربانی یا دانایی باشد.
یک اتفاق میتواند فرصتی برای دیدن کیفیتی در خودمان باشد.
در این زبان، از «تجلی» سخن گفته میشود.
یعنی موجودات خدا نیستند، اما میتوانند برای انسان نشانهای از صفات، حکمت و حضور الهی باشند.
این همان مرزی است که باید هنگام استفاده از زبان عرفانی روشن بماند.
«فأینما تولوا فثم وجه الله» چگونه فهمیده شود؟
قرآن میفرماید:
فَأَيْنَمَا تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللَّهِ
قرآن کریم، سوره بقره، آیه ۱۱۵
این آیه در منابع تفسیری کلاسیک در پیوند با جهت، قبله و احاطه الهی توضیح داده شده است و نمیتوان بدون توجه به این زمینه، آن را مستقیماً به معنای «هر شیء خودِ خداست» گرفت.
برداشت این جلسه از آیه، عرفانی و تربیتی است:
سالک در جهان فقط شیء مستقل نمیبیند؛ میکوشد نشانه، معنا و نسبتی با امر الهی را نیز ببیند.
پس «دیدن وجه خدا» در این مقاله به معنای یکی دانستن جسمانی خدا و مخلوقات نیست.
انسان کامل؛ آینه، نه خدا
در این جلسه مفهوم «انسان کامل» نیز مطرح میشود.
اینجا یک مرز مهم باید روشن بماند.
انسان کامل در زبان این آموزش خدا نمیشود.
تمثیل مناسبتر، آینه است.
هرچه سطح آینه صافتر باشد، نور را روشنتر منعکس میکند.
اما آینه خورشید نیست.
در همین معنا، انسانی که کینه، حرص، خودنمایی و منیت در او کمتر شده است، میتواند صفاتی مانند رحمت، عدالت، بخشندگی، حکمت و عشق را شفافتر در رفتارش نشان دهد.
کمال انسان در این تعبیر به «خدا شدن» او اشاره ندارد؛ به شفافتر شدن مجرای صفات نیک مربوط است.
نور از آینه نیست
تمثیل آینه یک بخش مهم دیگر نیز دارد.
اگر آینه روزی بگوید:
این نور از خود من است،
همان منیت دوباره به صحنه برگشته است.
بقا در زبان این جلسه چنین کیفیتی دارد:
من هستم.
عمل میکنم.
مسئولم.
اما خودم را سرچشمه مستقل همه خیر نمیدانم.
آینهام.
مجرایم.
وسیلهام.
این نگاه نباید مسئولیت انسان را حذف کند. آینه بودن به معنای بیاختیاری اخلاقی نیست؛ انسان همچنان مسئول نحوه استفاده از تواناییهای خودش است.
تولد دوباره را از کجا میتوان شناخت؟
فنا و بقا با گفتن چند اصطلاح عرفانی ثابت نمیشوند.
اثرشان باید جایی در زندگی دیده شود.
آیا هنوز کوچکترین انتقاد تمام روزت را میگیرد؟
اگر کسی کارت را نبیند، ارزش کار برایت کاملاً از بین میرود؟
آیا پول همچنان تمام مرکز امنیت و هویت توست؟
آیا یک رابطه میتواند همه «من» را با خودش ببرد؟
آیا بعد از هر کمک منتظر تشکر میمانی؟
آیا در هر بحثی باید آخرین کلمه را تو بگویی؟
اگر بخشی از این واکنشها آرامتر شدهاند، ممکن است چیزی از ساختار قدیمی هم ضعیفتر شده باشد.
بقا در اثر دیده میشود، نه فقط در ادعا.
تفاوت در اثر دیده میشود، نه در ادعا
دو انسان میتوانند ظاهر بسیار مشابهی داشته باشند.
هر دو کار کنند.
هر دو غذا بخورند.
هر دو بخوابند.
هر دو خانواده داشته باشند.
اما چیزی که از وجودشان وارد جهان میشود یکسان نباشد.
یکی در فشار، تحقیر تولید میکند.
دیگری همان قدرت را برای حفاظت استفاده میکند.
یکی دانش را به وسیله برتری تبدیل میکند.
دیگری از همان دانش برای روشن کردن مسئلهای استفاده میکند.
یکی مال را فقط انباشته میکند.
دیگری بخشی از آن را به جریان خیر وارد میکند.
از همینجاست که اثر، اهمیت بیشتری از ادعا پیدا میکند.
مولانا؛ از یکی عسل و از دیگری نیش
مولانا در دفتر اول مثنوی میگوید:
ظاهر دریافت یکی است، اما آنچه تولید میشود متفاوت است.
در کاربرد این جلسه، این بیت به کیفیتی که از وجود انسان بیرون میآید پیوند میخورد.
دو نفر میتوانند در یک جهان زندگی کنند و امکانات مشابهی داشته باشند، اما خروجی وجودشان متفاوت باشد.
این تفاوت را نباید به ذات ثابت و تغییرناپذیر انسانها تبدیل کرد.
تمام پروژه سلوک دقیقاً بر امکان تغییر همین کیفیت بنا شده است.
بازگشت به میان مردم، این بار برای خدمت
در فنا سؤال بیشتر این بود:
چه چیزی باید در من کم شود؟
در بقا سؤال تازهای شکل میگیرد:
حالا با این وجود چه میخواهی انجام بدهی؟
اگر کینه کمتر شده، این قلب کجا باید مصرف شود؟
اگر حرص کمتر شده، پول چه نقشی پیدا میکند؟
اگر نیاز به دیده شدن کمتر شده، استعداد برای چه استفاده میشود؟
اگر آگاهی بیشتر شده، چه کسی از آن بهره میبرد؟
در اینجا مسیر از خودسازی صرف به خدمت نزدیکتر میشود.
از چاه معمولی، یوسف بیرون آوردن
در جلسه، انسان کامل به کسی تشبیه میشود که وقتی دیگران از چاه آب میکشند، او از همان چاه «یوسف» بیرون میآورد.
این تصویر به داستان قرآنی یوسف اشارهای نمادین دارد، اما در این مقاله بهعنوان تمثیل خود جلسه استفاده میشود.
معنایش این است که فرد بیدارتر میتواند در موقعیتهای کاملاً معمولی امکان دیگری ببیند.
به مهمانی میرود و شاید انسانی را ببیند که نیاز به شنیده شدن دارد.
علم دارد و فرصتی برای روشن کردن مسئله پیدا میکند.
قدرت دارد و آن را برای حفاظت به کار میگیرد.
پول دارد و گرهی را که توان باز کردنش دارد میبیند.
موقعیت همان موقعیت معمولی است؛ نوع دیدن فرق کرده است.
اگر نور هست، باید جایی بتابد
اگر تمام نتیجه سلوک این باشد که انسان گوشهای بنشیند و فقط حال شخصی خودش بهتر شود، در منطق این جلسه چیزی ناقص باقی مانده است.
آرامش میتواند به کیفیت رابطه تبدیل شود.
دانش به آموزش.
ثروت به ساختن.
قدرت به حفاظت.
تجربه به راهنمایی.
محبت به خدمت.
نور در اینجا زبان عرفانی است، نه کمیتی فیزیکی و قابل اندازهگیری.
معنایش کیفیتی است که باید اثری در نحوه زیستن و رفتار انسان داشته باشد.
کار پاکان را از ظاهر قیاس نکن
مولانا در داستان طوطی و بقال هشدار میدهد:
دو واژه «شیر» در نوشتن شبیهاند، اما یکی شیر نوشیدنی است و دیگری شیر درنده.
در استفاده این جلسه، شباهت ظاهری رفتارها نیز الزاماً از یکسان بودن باطن خبر نمیدهد.
دو نفر ممکن است هر دو کار کنند، پول بگیرند، سفر بروند یا در بازار باشند؛ اما ریشه عملشان متفاوت باشد.
مهمتر از ظاهر عمل، منبع عمل است
در بقا، سؤال فقط این نیست:
چه کار کردی؟
یک سؤال دیگر هم وجود دارد:
این کار از کجا آمد؟
از ترس؟
از حرص؟
از نیاز به دیده شدن؟
از احساس گناه؟
از مالکیت؟
یا از جای آرامتر و روشنتری درون؟
البته نیت انسان همیشه یکدست و کاملاً قابلتشخیص نیست.
ممکن است هم محبت باشد و هم کمی نیاز به تأیید.
هدف این مقاله قضاوت سریع درباره باطن دیگران نیست؛ این پرسش بیشتر باید رو به خودمان باشد.
بقا؛ دوباره «بله» گفتن به زندگی
اگر فنا بخشی از «نه» گفتن به هویتهای کاذب بود، بقا دوباره «بله» گفتن به زندگی است.
بله به کار.
بله به رابطه.
بله به ساختن.
بله به لذت.
بله به حضور میان مردم.
اما این بار با آگاهی بیشتر نسبت به اینکه هیچکدام از اینها تمام حقیقت «من» نیستند.
زندگی را استفاده میکنی، بدون اینکه تماماً در آن حل شوی.
دوست میداری، بدون اینکه مالک شوی.
میسازی، بدون اینکه هر ساختهای را ستون ارزش وجودی خودت کنی.
بازگشت به دنیا، بازگشت به اسارت نیست
یک خطر دیگر این است که بازگشت به زندگی را سقوط از معنویت تصور کنیم.
اگر سالک دوباره تجارت کرد، پس دنیاطلب شد.
اگر از غذا لذت برد، پس از مسیر خارج شد.
اگر خانه داشت، پس وابسته است.
اما داشتن و وابسته بودن یک چیز نیستند.
بقا دقیقاً این تمایز را آزمایش میکند.
آیا میتوانی چیزی داشته باشی و با رفتنش خودت را کاملاً از دست ندهی؟
آیا میتوانی وارد بازار شوی و بازار وارد قلبت نشود؟
آیا میتوانی از جهان استفاده کنی و دوباره جهان را تمام هویت خودت نکنی؟
بقا در زندگی روزمره چگونه دیده میشود؟
بقا همیشه با تجربههای عجیب شناخته نمیشود.
گاهی در کوچکترین رفتارها دیده میشود.
کسی نقدت میکند و لازم نیست فوراً او را نابود کنی.
کاری خوب انجام میدهی و اگر نامت ذکر نشد، تمام معنای آن از بین نمیرود.
پولی به دستت میرسد و به جای اینکه فقط هویت بسازد، ابزار میشود.
محبتی دریافت میکنی و از آن لذت میبری، بدون اینکه طرف مقابل را مالک شوی.
قدرتی داری و از آن برای حفاظت استفاده میکنی.
دانشی داری و لازم نیست با آن دیگران را کوچک کنی.
بقا در همین تفاوتهای ظریف خودش را نشان میدهد.
ذکر این مرحله
ذکر این مرحله در متن آموزشی چنین معرفی شده است:
يَا بَاقِي
یعنی:
«ای باقی و پایدار.»
تعبیر «یا باقی» در سنت دعایی شیعی نیز سابقه دارد و در دعای جوشن کبیر در کنار تعبیرهایی مانند «یا هادی»، «یا داعی»، «یا راضی» و «یا عالی» آمده است.
در قرآن، لفظ «الباقی» بهعنوان نام مستقل خدا به همین صورت نیامده است، اما معنای بقای الهی بهروشنی بیان شده است؛ از جمله در آیاتی مانند «وَيَبْقَىٰ وَجْهُ رَبِّكَ» و «وَاللَّهُ خَيْرٌ وَأَبْقَىٰ».
از نظر شمارش رسمی اسماء الهی نیز میان دانشمندان درباره قرار دادن «الباقی» در فهرست نامهای توقیفی اختلاف وجود دارد. بنابراین برای این مقاله کافی است بگوییم «یا باقی» تعبیر دعایی شناختهشدهای است و اختصاص آن به مرحله «بقای بعد از فنا» متعلق به ساختار آموزشی همین دوره است.
معنای همراه ذکر در این جلسه چنین است:
پس از خالی شدن، خالی نمانم.
پس از فنا، دوباره به زندگی برگردم.
کار کنم، بدون اینکه کار تمام هویتم شود.
دوست بدارم، بدون اینکه مالک شوم.
داشته باشم، بدون اینکه داشتهها صاحبم شوند.
در میان مردم زندگی کنم و مرکز خودم را دوباره به هر موج نسپارم.
و اگر خیری از من عبور کرد، فراموش نکنم:
من خورشید نیستم؛ آینهای هستم که تا وقتی رو به نور است، روشن میماند.
شاید بقای بعد از فنا همین باشد:
وارد همان زندگی قبلی شوی، اما این بار زندگی از انسانی با کیفیتی تازهتر عبور کند.
منابع
- مولانا جلالالدین محمد بلخی، مثنوی معنوی، دفتر سوم، بخش ۱۷۱؛ ابیات «چون دوم بار آدمیزاده بزاد».
- قرآن کریم، سوره بقره، آیه ۱۱۵؛ «فَأَيْنَمَا تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللَّهِ».
- مولانا جلالالدین محمد بلخی، مثنوی معنوی، دفتر اول، بخش ۱۱؛ «کار پاکان را قیاس از خود مگیر» و «هر دو گون زنبور خوردند از محل».
- دعای جوشن کبیر، فراز ۳۶؛ «یا عالی، یا باقی».




دیدگاهها و نظرات
نظرات و تجربیات خود را با دیگران به اشتراک بگذارید
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که دیدگاه خود را به اشتراک میگذارد!